Skip to main content
فهرست مقالات

سخنی با خوانندگان محترم

نویسنده:

(2 صفحه - از 2 تا 3)

خلاصه ماشینی:

"با چنین نیتی به خانه می‌رود و شب هنگام،در خواب،سروش(فرشتۀ پیام‌رسان ایزدی)را می‌بیند که وی را تشویق می‌کند که چون بیدار شود«قصۀ زرتشت»را به نظم دری آورد تا نه تنها روان زرتشت را شاد کند،بلکه شاید زرتشت،او نزد یزدان شود: «منم در جهان نو فراز آمده#خرد را تنم پیشباز آمده نه تیمار فرزند و زن بر دلم#نه جز کوی عشرت بدی منزلم ببسته میان را به کستی و بند#بدانسته لختی ز وستا و زند چو گفتار موبد شنیدم تمام#دل من بر آن گفته برگشت رام نپیچیدم از گفت موبد سرم#چنان خواستم کاین به نظم آوردم که تا ماند اندر جهان نام من#و از او خوب گردد سرانجام من مگر کایزد قادر دادگر#رهاند روان مرا از سقر بدین عزم رفتم سوی خان خویش#گشادم در خیر بر جان خویش روان و دلم هر دوان شاد و کش#غنود این دو چشم من از خواب خوش به بالینم آمد همانگه سروش#مرا گفت:«تا کی نشینی خموش چو بیدار گردی از این خفتنت#زبان را پژوهش ده از گفتنت یکی تازه کن قصه زرتشت را#به لفظ دری و به نظمش گرا روان زراتشت را شاد کن#روان خود از دوزخ آزاد کن نیابی از او به شفیعی دگر#به نزدیک دارنده دادگر» کیکاوس،با شگفتی از خوابی که دیده،بیدار می‌شود و آنچه را در خواب دیده، برای پدر خود،کیخسرو(پسر«دارا»از خاندان قدیمی شهر«ری»)تعریف می‌کند، و کیخسرو پسرش را به سرودن«قصۀ زرتشت»تشویق می‌کند و امیدواری می‌دهد که همۀ وسائل آسایش وی را فراهم خواهد کرد تا او را به نظم داستان زرتشت بپردازد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.