Skip to main content
فهرست مقالات

چند شعر تازه از مشفق کاشانی

ناظر:

(4 صفحه - از 61 تا 64)

کلید واژه های ماشینی : شعر تازه از مشفق کاشانی، دل هوای گریه، عشق، غزل، نهادیم، آیینه، مرد، باغ، مهر، جنون

خلاصه ماشینی:

"عبد العظیم صاعدی-تهران سیلی الفت پیشکش به علی معلم دامغانی در زمانی که فقط چارهء دل دلداریست‌ چهره مأنوس‌ترین آینه‌ها زنگاریست این سخن حرف دل سوخته جانی است که خود بیش‌تر از همه کس تشنهء این دلداریست نیست روی سخن سوختگان جز با دوست‌ دوست داند چقدر سیلی الفت کاریست چه قدر زود ز همدردی هم سیر شدیم‌ معنی سیری همدرد ز هم بیزاریست ننشیند به دل هیچکسی مهر کسی‌ تا که تنها به زبان لاف محبت جاریست حیف عشقی که به صد گونه هوس آلوده‌ست‌ حیف عاری که پر از شائبهء بیعاریست گلی از آبله‌ای بر سر خاری نزدیم‌ عشق ما شهری و معشوقهء ما بازاریت فکر راحت طلبی فهم ندامت می‌بود دست بر سر زدن ما ز سر بیکاریست چارهء کار کنون دل به تغافل زدن است‌ خواب در برزخ تعلیق به از بیداریست کیومرث عباسی قصری-قصر شیرین موج تمنا نگاه آینه هر لحظه از جای می‌برد ما را به دریای جنون موج تمنا می‌برد ما را ز پاکی دل ما شبنم از غیرت به جوش آمد از آن شادم که نوح دل به دریا می‌برد ما را به کوه قاف دل در خویش حیرانم چو آیینه‌ که سیمرغ خیالت تا ثریا می‌برد ما را بیابانگردی ما گرچه میراثی ز مجنون است‌ به رقصی غمزهء شمشیر لیلا می‌برد ما را مگر ایل جنون زد خیمه بر دشت غریب دل‌ که پای اشتیاقت تا به صحرا می‌برد ما را چه سکر ساده‌ای سحر سبو در جان من داد که تا شط شهادت سیر بالا می‌برد ما را سحر نقشی ز حیرتخانهء چشم نگار ماست‌ کمال حسن یوسف چون زلیخا می‌برد ما را اکبر بهداروند (به تصویر صفحه مراجعه شود) شعلهء شوریدگی حسرت نایابی آیینه روها داشتم‌ ای خدای پاک،من هم آرزوها داشتم کاش چشم گوش داری داشتی کس در جهان‌ با زبان بی‌زبانی گفتگوها داشتم تا که گردم پایمال دلبران گل قدم‌ سبزه‌سا در این چمن ذوق نموها داشتم ای که می‌بینی که محرومم ز بوی باده هم‌ جام را از من چه می‌پرسی،سبوها داشتم حرف شوری گر شنیدی ناصحا از من مرنج‌ نسبت شوریدگی با شعله خوها داشتم عاقبت سنگ بلا آورد بر فرقم رئیس‌ جذبهء رحمی که هم بهر عدوها داشتم دکتر رئیس احمد نعمانی-دهلی ترنج رنج به شانه‌های غزل زلف استعاره بباف‌ به بام آینه زنجیر از ستاره بباف ببند چله گیسو به دار قالی مهر گلیم کهنهء عشق مرا دوباره بباف به پشت کوههء زین چون عروس قشقایی‌ پرند پیرهن کوچ راهواره بباف سمند خسته و در بسته مثل رودابه‌ به دستگیری عاشق کمند چاره بباف هنوز کولی نیزار انتظار منی‌ ترنج رنج مرا با نی نظاره بباف فضای خلوتیان ترمه‌پوش مقدم توست‌ ملیلهء قدمی را بر این کناره بباف به کارگاه نگاه ای کتان شده از ماه‌ حریر عاطفه را با نخ اشاره بباف ز راز قصهء ما تا کسی خبر نشود به شانه‌های غزل زلف استعاره بباف خسرو احتشامی هونه‌گانی-اصفهان مرگ و گریه امروز هم گذشت‌ بی‌آسمان و پرنده‌ نام کدام مسیح را از دیوارهای بی‌پنجره بیاویزم‌ در ناگهان مرگ و گریه!"

صفحه:
از 61 تا 64
61 کیهان فرهنگی , تير 1378 - شماره 153

‌ ‌‌‌شـعر‌

زیر نظر:اکبر بهداروند

چند شعر تازه از مشفق کاشانی

(به تصویر صفحه‌ مـراجعه‌ شـود‌) عـباس کی منش(مشفق کاشانی)در سال 1304 شمسی در کاشان دیده به جهان گشود‌. هنگامی که غزل دارای روحـی مرده و نفسی بی‌رمق بود،مشفق و جمعی از شاعران‌ معاصر بر آن شدند‌ تا‌ در کالبد غـزل روحی تازه بدمند و دایـرهء گـسترده‌تری از واژه‌ها و مضامین بکر و بدیع و امروزی را به خدمت بگیرند،وی که دارای ذهنی وقاد و کاوشگر در شعر امروز است،در قالب غزل‌ خدمت شایانی به ادب معاصر کرده است.

استاد مشفق علاوه بر شعر و شاعری به مـوسیقی و ترانه‌سرایی هم آشنایی بسیار دارد و آثار قابل ستایشی از وی به حوزهء هنر معرفی شده است‌.از‌ مشفق کاشانی آثار زیادی چاپ شده که از آن بین می‌توان به کتابهای معروف زیرین اشاره کرد:

«صلای غم»،«سـرود زنـدگی»،«شراب آفتاب»،«آذرخش»،«آینهء خیال»،«خلوت انس»

رود غزل‌

عنان‌ گریه سر داده است با من بانگ رود اینجا مرا بگذار ای دل فارغ از بود و نبود اینجا

تب و تابی است در این شط بی‌آرام و می‌سوزد تـنور سـینه‌اش در‌ شعلهء‌ شبرنگ دود اینجا

مگر آن پیر چنگی قصه‌های غربت او را فرا چنگ آورد،با آزمون هر سرود اینجا

در این سیر و سفر در خویش می‌گرید که می‌بیند ز باد‌ فتنه‌ روی‌ لاله و لادن کبود اینجا

دل‌ ما‌ بـستر‌ رود اسـت و زخم از تیشهء خارا روان در ناکجا،اما گسسته تار و پود اینجا

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل‌» سبکباران‌ ساحل‌ را قرار از دل ربود اینجا

من از‌ خون‌ سخن رود غزل را کرده‌ام رنگین‌ که با هـر جـوششی سـرچشمه‌یی روشن گشود اینجا

رهایم کـن،رهـا ای دل‌،کـه‌ با‌ این ابر دلتنگی‌ غبار آلوده شد آیینهء گفت و شنود اینجا‌

(به تصویر صفحه مراجعه شود)

غم دل

گره خورده چون نی،نـوادر گـلویم‌ کـه با جان بنالم که‌ با‌ دل‌ بمویم

نیستانی از نـاله در سـینه دارم‌ جدار ز نیستان،نواخوان اویم‌

غباری‌ نشسته به هر رهگذارم‌ غریبی پر افشانده بر خاک کویم

حبابی تهی مانده از خـود بـرآبم‌‌ غـریقی‌ به‌ گرداب حیرت فرویم

نه دستی که از آستینی برآرم‌ نـه پایی که‌ بر‌ آستانی‌ بپویم

نه آهی که بر آسمانی برآرم‌ نه اشکی که زنگار از دل بشویم‌

در‌ این‌ ورطـه از خـویشتن نـاگزیرم‌ بر این لجّه افتاده از های و هویم

گذشت از سرم‌ آب‌ این سـرگذشتم‌ شـده نقش بر آب این آرزویم

اگر دامنش روزی آید به‌ دستم‌‌ غم‌ دل بگویم،غم دل بگویم

(به تصویر صـفحه مـراجعه شـود)

مشعل جان

تا مشعل‌ جان‌ در ره جانانه نهادیم‌ خورشید جنون در دل ویرانه نهادیم

شـد شـعله‌ور از‌ سـینهء‌ افروختهء‌ شمع‌ داغی که به خاکستر پروانه نهادیم

از پنجرهء مشرقی چشم تو خواندیم‌ افـسون نـگاه‌ تـو‌ و افسانه نهادیم

مست از سر پیمان تو سر بر سر دستیم‌ دل‌ در‌ گرو‌ گردش پیمانه نـهادیم

از رنـج گران شانه سبکبار شد ای دوست‌ تا بار غم عشق‌ تو‌ بر‌ شانه نـهادیم

آیـینه‌ای از آه جـگر سوختگانست‌ سرگشته غباری که درین خانه‌ نهادیم‌

نفس نسترن

برای شاعر هنرمند،شاعر شـروه‌های داغ حـضرت اکبر بهداروند

دردا که تاب در دل‌ و نیرو‌ به تن نماند شور شراب در رگ تاک کهن نـماند

نـقشی ز بـال‌ صاعقه‌ در ذهن ما نشاند مرغ جنون،که‌ در‌ سفر‌ سوختن نماند

یاس از هراس سرد زمستان‌ کـبود‌ گـشت‌ عطر بهار در نفس نسترن نماند

تلخ اوفتاد قصهء شیرین که قرنهاست‌‌ آواز‌ تـیشه،زمـزمهء کـوهکن نماند

در‌ شهر‌ بند حادثه‌ مردان‌ مرد‌ را جز اشک و آه،حاصل مردم‌ شدن‌ نماند

خارستم گلوی شـباهنگ را دریـد در گـوش باغ غیر نفیر زغن‌ نماند‌

داغ هزار سلسله در جام لاله‌ ریخت‌ روح هزار قـافله‌ گـل‌،در چمن نماند

جز یادی‌ از‌ جوانی بر باد رفته‌ام‌ در شوره‌زار زندگی،ای وای من نماند

آن مایه‌ روشنی‌ به شـبستان انـتظار در حیرتم‌ چرا‌ به‌ چراغ سخن نماند؟

در‌ بارگاه‌ خاطر مردم نواز دوست‌‌ خوش‌ دار دل کـه جـلوه‌ای از ما و من نماند

62 کیهان فرهنگی , تير 1378 - شماره 153

63 کیهان فرهنگی , تير 1378 - شماره 153

64 کیهان فرهنگی , تير 1378 - شماره 153