Skip to main content
فهرست مقالات

افسانه ناتمام

نویسنده:

(4 صفحه - از 26 تا 29)

خلاصه ماشینی:

"پیر زن نفسی تازه کرد و ادامه داد:«اما در نزدیکی خانه آنها یک دیو سیاه و بدجنس‌ زندگی می‌کرد،دیو سیاه از اینکه بچه‌ای نداشت، خیلی به خانم بزه حسودی می‌کرد و چشم دیدن‌ خانم بزی و آلور و بلور را نداشت. او هرروز تا نزدیکیهای خانه خانم بزی می‌آمد و آنها را زیر نظر می‌گرفت و با خودش می‌گفت:«صبر کن‌ خان بزی،روزی آلورت را می‌خورم،بلورت را می‌خورم،تا همه شادی و خوشبختی‌ات را از تو بگیرم!» خانم بزی دانا،از راز دل دیو خبر داشت،و به‌ خاطر همین هروقت که می‌خواست از خانه‌اش‌ بیرون برود،به بچه‌هایش سفارش می‌کرد در را به روی هیچ غریبه‌ای باز نکنند. آرام آرام به پیاده‌رو رفت و جلوی‌ ویترین مغازه‌ای نشست،نفسی تازه کرد و آرام‌ آرام برای خود حکایت را تعریف کرد:«یک روز خانم بزی بچه‌هایش را بوسید و گفت:«بچه‌های‌ نازنینم،می‌خواهم کمی دورتر بروم،شاید دیرتر برگردم. » آلور و بلور قبول کردند و خانم بزی بار دیگر بچه‌هایش را بوسید و از خانه بیرون رفت. دیو بدجنس که در آن نزدیگی پشت یک درخت گنده‌ پنهان شده بود،حرفهای خانم بزی را شنید و وقتی که خانم بزی از آنجا دور شد،یواشکی آمد دم در خانه و صدای او را تقلید کرد و خواند: «در را باز کن آلورم‌ با شاخهایم علف آوردم‌ در را باز کن بلورم‌ با پستانم شیر آوردم» آلور با شنیدن صدا،فکر کرد که مادرشان‌ برگشته است و خواست در را باز کند ولی بلور جلویش را گرفت و گفت: -فکر نمی‌کنم مادر باشه."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.