Skip to main content
فهرست مقالات

تقسیم

نویسنده:

(4 صفحه - از 28 تا 31)

کلید واژه های ماشینی : شهرزاد، مهران، راه‌پله، دختر، تقسیم، خنده‌اش، نگاه، فکر، مدرسه، راه‌پله‌ی تاریک

خلاصه ماشینی:

"این رامی‌دانست که همیشه دنبال کسی می‌گشته،ولی(به تصویر صفحه مراجعه شود) تا آن موقع که برسد به طبقه‌ی پنجم دانشگاه،نفهمیده بود که دنبال امیر می‌گشته. دستی به صورت کشید و گفت:«اینجاچیکار می‌کنی؟» صداش مثل مردی بود که توی فیلم‌هایسینمایی دل شهرزاد را می‌برد. ولی این را گفت که امیر چه پسرخوش‌قیافه‌ای شده فکر می‌کرد،آدم فقط باپسری می‌تواند از این حرف‌ها بگوید که پنجسال روی نیمکت کنارش نشسته باشد ومشق‌هایی را که شب نوشته،معلم بگذاردتا خط بخورند. توی صف تظاهرات به همه نگاهمی‌کرد و فکر می‌کرد یعنی امیر هنوز آن‌قدرعصبانی نشده که بیاید بیرون و با همه دادبکشد؟ولی زود حواسش پرت شده و هی دادزده:«مرگ بر... دوباره نگاه کرد بهصورت شهرزاد و گفت:«هنوز هم موهاتو موشتو مربا درست می‌کنی؟!» آن روزها صبح زود مادر موهاش را کهشانه می‌زد،با روبان قرمز یک فکل درستمی‌کرد و با سنجاق می‌چسباند به یک طرفموهاش. » زیر راه‌پله‌ی تاریک به امیر که می‌چسبید،موهاش بعد از شانه زدن صبح مادر پف کردهبود،فر خورده بود و جهیده بود بالا و فکل قرمزتوی موهاش گم شده بود. مهران گفته بود فکرشرا هم نمی‌کرده که شهرزاد توی این رشته‌یبی‌سروته،در این دانشگاه بی‌عاقبت،به اینراحتی قبول می‌شود. توی آن خانه‌ی تهرانپارس،مأمورها که می‌ریختند،بدو می‌رفته زیریک راه‌پله‌ی تاریک خودش را می‌چسباند بهدیوار،و بی‌خودی می‌گفت:«می‌ترسم»تویمدرسه بچه‌ها که پیداشان می‌کردند و سک‌سکمی‌گفتند،امیر اخم می‌کرد به شهرزاد و می‌گفت: «تقصیر تو بود. با این همه پارچه‌ی سیاهی که تویآن قایم شده بود دهان سرخ،چه خوبمی‌توانست حرف بزند امیر گفت:«رنگت چقدرپریده!»شهرزاد به امیر نگفت که از پشت سر او،مردی پرونده به دست می‌آید طرف آن‌ها."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.