Skip to main content
فهرست مقالات

امید

نویسنده:

(3 صفحه - از 36 تا 38)

کلید واژه های ماشینی : زن، مادر، آب، سال‌تحویل، نگاه، رضایی، مادر بزرگ، سنگ قبر، روزها می‌آمد عید، خوب

خلاصه ماشینی:

"چرا قبول کردی؟زن من شدی که چی؟» مادر بزرگ سر از روی پارچه بلند کرد و گفت: «زندگیمون دیگه تموم شد. روزی که پدر زودتر به خانه آمد و زن را در آن حال دید، صدای نعره‌اش کوچه را پر کرد:«تو که عاشق مرد دیگه‌ای بودی زن من شدی که چی؟» مادر سر تکان داده بود:«چه عشقی بعد ازاین‌ همه سال... مادر بزرگ در آستانه‌ی در ایستاده و بلند گفت:«باید سر شب یه لیوان‌ جوشونده‌ی بهار نارنج بهش می‌دادی!» جدار لیوان عرق کرده بود. یکی به آخر مانده آرامگاه فامیل دوری بود و آقاجون و مادر تو قبری دو طبقه میان ایوان باریک جلو آرامگاه‌ خوابیده بودند. زیر پا بودند اما سقف بالا سرشان بود و برف و باران و آفتاب کم‌تر آزارشان می‌داد. روی بعضی سنگ‌ها سبزه‌ای کوچک بود و روی بعضی دیگر گلدان بنفشه و یا دسته گلی که برف رو گلبرگ‌هایش را پوشانده و زن با حوصله دولا می‌شد و به سرانگشت لایه نازک برف را کنار می‌داد. انگار همان سال اول کارش بود و آقای رضایی چه سر پر شوری داشت!گفته بود:«خانم‌ مهرابی می‌آیید با هم نقشه‌ی آبادی را بکشیم؟ می‌زنیمش تو دفتر. بعدا که با هم بیش‌تر آشنا شدند آقای رضایی تعریف کرده بود که‌ زنش را در یک مهمانی دیده و به همان برخورد اول دل‌ از کف داده است. » حالا پری کجا بود؟بچه‌شان؟از همکارها شنیده بود که‌ آقای رضایی پسردار شده است و اسمش را گذاشته‌ است امید. برای اتوبوس که نزدیک می‌شد دست تکان داد و ساعتش را نگاه کرد،سال تحویل شده بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.