Skip to main content
فهرست مقالات

دیدگان آشنا (داستان کوتاه) از مجموعه داستان روشنی ها

نویسنده:

(3 صفحه - از 64 تا 66)

کلید واژه های ماشینی : سید تقی، خلیل، ویلچرش، تعاونی، واکس، سرش، فروشگاه، نگاه، طلائیه، مرد شیک‌پوش

خلاصه ماشینی: "بیست و هفت دقیقه به‌ سه نگاه معصومانه آن پسرک، حالا تمام حواسش را به خود مشغول داشته بود کاغذش را تا کرد و به همراه قلم در جیبش‌ گذاشت. حالا سید تقی به‌ چشمان رحمان خیره شده بود و داشت به آرزوهایی که‌ رحمان می‌توانست داشته باشد فکر می‌کرد. خندهء تلخی زد و همچنان که به‌ چشمان رحمان زل زده بود داشت به کمترین چیزهایی که‌ یک انسان می‌تواند بواسطهء آنها به زندگی امیدوار باشد فکر می‌کرد،اکنون سید می‌توانست در نگاههای رحمان‌ پلی مستحکم میان دنیای خود و دنیای آشنای او ببیند. رحمان با سماجت گفت: "نه،خیلی ممنون،من همینجا راحتم‌" سید تقی که فکر می‌کرد رحمان تعارف می‌کند ویلچرش را جلوتر راند و بساط رحمان را بسرعت جمع کرد و بعد همه را در جعبهء چوبی او گداشت. رحمان مقاومتی نکرد یا توان مقاومت نداشت و این به‌ نظر سید تقی علامت رضایتش‌ بود. سید کمی این پا و آن پا کرد و بعد در حالیکه به سر و روی‌ رحمان نظر دوخته بود گفت: "باید به خودت برسی‌". بعد رو به سمت فروشگاهی‌ که لباسهای پاکستانی‌ ارزانقیمت می‌فروخت کرد و چون فروشگاه را دایر دید کیف‌ پولش را درآورد و چند برگ‌ اسکناس هزار تومانی درآورد و به رحمان گفت:می‌ری توی‌ اون فروشگاه و یک دست لباس‌ تمیز می‌گیری و می‌پوشی... بعد گفت: "کدوم دوستت؟از کی صحبت‌ می‌کنی؟ سید تقی برگشت و به‌ ماشین نگاه کرد و چون راننده‌ را دید دستی برای او تکان داد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.