Skip to main content
فهرست مقالات

داستان/ شهر روشن باران (1)

نویسنده:

(3 صفحه - از 85 تا 87)

کلید واژه های ماشینی : بهروز، تخت، جنگ، هیجان، فکر، کلاس، عشق، کتاب‌ها، سر کلاس بهروز، دنیا

خلاصه ماشینی:

"حالا فهمیدی ؟" بسیجی رو به روی بهروز می ایستد و مستقیم توی چشم های او نگاه می کند:"اما ما مثل هم فکر می کنیم؛ یه جورایی هم عقیده هستیم …" بهروز کلافه میان حرف بسیجی می پرد: "ببین نمی دونم کی هستی و چه جوری این جا اومدی. من یه بسیجی هستم؛ از دوران جنگ اومدم؛ فکر نمی کنم جنگ یادت باشه (بهروز سر تکان می دهد )؛ من کوچیک تر از توبودم که رفتم جبهه؛ تو دل تیر و خمپاره؛ تو خاک و خون؛ میون نیزارای جنوب و کوه های غرب؛ کنار نخل های سوخته و رود های پر از جسد؛ میون شبیخون وپاتک، توی مرداب های لجن و خونه های ویرون. " بسیجی غمگین روی تخت می نشیند:«هیچ وقت فکر نمی کردیم که این قدر زود از خاطر همه پاک بشیم. گاهی همه با هم که می رفتیم با هم دیگه هم بر می گشتیم اما گاهی بدون دوستامون بر می گشتیم؛ دوستایی که مدت ها با هاشون بودیم؛ کنارهم بودیم؛ با هم درددل می کردیم؛ شوخی میکردیم و وقتی که از عملیات برنمی گشتن، او نایی که مونده بودن هر کدوم گوشه ای نشستن و آرام و بی صدا اشک می ریختن؛ هم برای رفتن دوستان و هم غصه می خوردن که چرا نوبت خودشون نمی شه. " بهروزمبهوت:"پس حرفای من تو کلاس کار تو بوده؟" بسیجی:"آره کار من بود؛اما مثل این که به دوستات بر خورد؟" بهروز ناراحت:"خیلی هم بر خورد؛ می خوان حالمو بگیرن: دیگه نمی تونم تو روشون نگاه کنم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.