Skip to main content
فهرست مقالات

باید چیزی داشته باشی تا گمش کنی

نویسنده:

(1 صفحه - از 49 تا 49)

خلاصه ماشینی:

"جوری از شانه‌های جاده بالا می‌رود که انگار برای رسیدن‌ به دامنه‌های کلک‌چال،هزار سال وقت دارد. پس در پایان این قرن می‌شود 62 ساله!آن وقت،آن‌ دو،نخستین قرار قرن جدیدشان را پای کدام پنجره خواهند گذاشت؟پای همان دریچه‌های بهار خوابی که رو به شوق پنبه‌زارها و تنفس نارنج‌ها باز می‌شد؟ از تنهء بید،چوبدستی جدا می‌کنم و جاده را پایین می‌روم. نمی‌دانستم این کار همان نویسندهء داستانی است که مادر برایم می‌خواندش؛کلاغ‌ها،وگرنه‌ شاید وضعی پیش نمی‌آمد که پدر سربه‌سرم بگذارد و هرچند وقتی با درآوردن صدای آن‌ آهنگ و بعد ادای«آتش بدون درد»لحن آن گوینده یادم بیاورد که شرم از ترس قوی‌تر است. آمدند دنبالم و خلاصه افتضاحی بود تا این‌که به پایان سال رسیدیم و دیگر من منتظر نتایج بودم. این استاد هیجان‌انگیز، منکر چیزی بود که بشود روی آن اسم استعداد گذاشت. بعدها که قصه نادر ابراهیمی را خواندم،خیلی برایم جالب بود که فهمیدم این آدم، به چه پشتوانه‌ای منکر استعداد شده بود؛به پشتوانهء شدت علاقه و نگاه خلاقه‌اش."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.