Skip to main content
فهرست مقالات

یادداشت: آقای مدیر، آخر مدنیت بود! (به بهانه دوچرخه طلایی)

نویسنده:

(1 صفحه - از 10 تا 10)

خلاصه ماشینی:

"این شد که یک روز به تمام ناراحتی‌هایش پایان داد و با تکیه‌ بر روح چند صدایی و مغز وسیع‌اش،دستوری صادر کرد مبنی بر این‌که همه دانش‌آموزان‌ باید بروند از تنها کتاب فروشی محله،نفری یک کتاب که مورد علاقه‌شان باشد،بخرند و برای راه‌اندازی کتابخانه و ترویج کتابخوانی،به مدرسه هدیه کنند(این جور هدیه‌ خریدن هم می‌دانید:دقیقا مثل وقت‌هایی است که برای خرید«قرآن»می‌روید و پول‌ آن را هم از شما می‌گیرند و می‌گویند که هدیه‌اش فلان قدر است!) باری،یک هفته هم وقت داشتیم تا«کتاب مورد علاقه»خود را بخریم و به مدرسه‌ هدیه کنیم و در غیر اینصورت،تبصره این قانون را باید می‌چشیدیم که خیلی هم درد داشت و خدا می‌داند که همه این ها به خاطر کتاب بود و ما داشتیم درس انتخاب می‌دیدیم. در بخش غیره:در این بخش که شامل تمام کتاب‌های موجود در تنها کتاب‌فروشی‌ محله بود،از چند کتاب خاص،به وفور خریداری شده بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.