Skip to main content
فهرست مقالات

نمی خواستم نویسنده باشم

نویسنده:

مصاحبه شونده:

(4 صفحه - از 92 تا 95)

خلاصه ماشینی:

"وقتی کتاب تمام شد،خودم هم باورم نمی‌شد که چنین کاری کرده باشم!مطمئن نیستم که امروز هم بتوانم از عهده این کار برآیم. چرا شخصیت‌های شما در این داستان این‌طور بی‌فکر و اهل دعوا هستند؟فکر می‌کنید همه مردم چنین‌اند؟ فکر می‌کنم که همه مردم،وقتی به نظرشان می‌رسد که دلیل درستی دارند،به‌ همین مشکل عمل می‌کنند. این کتاب درباره همه آدم‌ها و چیزهایی است که در میدوسترن (Midwestern) وجود دارد. در این کتاب،مسائلی مطرح شده‌ که آدم‌ها را به فکر وا می‌دارد و به نظر می‌رسد که بزرگ‌ترها هم به اندازه بچه‌ها کتاب را دوست دارند. این همان چیزی است که زندگی‌ با آدم‌ها می‌کند!من حتی قبل از این‌که مدرسه را شروع کنم،با تنگناهای زیادی رو به رو بوده‌ام. وقتی‌ شخصیتی بی‌نام باشد،ترسناک‌تر و مرموزتر خواهد بود و من فکر می‌کنم این مسئله، در مورد بسیاری از چیزهایی زندگی صدق می‌کند. اما اگر فقط به این دلیل که مردم،از خواندن کتاب اول لذت‌ برده‌اند،دست به چنین کاری بزنیم داستان نازلی خلق خواهد شد و اگر قسمت دوم‌ را بدون وینی می‌آوردم،کار منصفانه‌ای انجام نمی‌دادم. ما کتاب«کتاب داستان شیطان»را خوانده و لذت برده‌ایم،هیچ‌وقت به‌ نوشتن کتابی در مورد بهشت فکر نکرده‌اید؟ در داستان‌های شیطان هم هر از گاهی بهشت وجود دارد؛مانند داستانی که‌ درباره دو برادری است که مدام با هم دعوا دارند. چرا چنین موضوعی را برای داستان انتخاب کردید؟زندگی جاویدان،همیشه مطرح بوده است و من فکر می‌کنم وقتی انسان،در می‌یابد که چنین چیزی از عهده او خارج است،بیشتر به آن می‌اندیشد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.