Skip to main content
فهرست مقالات

خیلی از فشنگ های این داستان شلیک نشده است/ گزارش بیست و سومین نشست نقد مخاطبان

گزارشگر:

مصاحبه شونده:

(7 صفحه - از 31 تا 37)

خلاصه ماشینی:

"ولی چرا این جمله‌ را می‌گوید؟ عطیه صباحیان:ما هر روز با پدیده‌هایی مثل مرگ روبه‌رو می‌شویم،اما این که چه طوری با مرگ برخورد کنیم،برای هرکدام از ما نوجوانان،یک‌ معضل بزرگ است و این که ببینیم شخصیتی که از ما کوچک‌تر است،راجع‌ به مرگ چه فکری می‌کند و یک ذهن کوچک چه طور می‌تواند این قدر مرگ‌ را خوب در خودش هضم کند،نکته جالبی بود که در کتاب به آن برخوردم. یعنی برداشت من‌ این بود،ولی در جای دیگر داستان گفته شده که وقتی این پسر با باب جون‌ می‌آید خانه،دخترش و اطرافیانش یک جور تحقیرآمیزی با او صحبت می‌کنند که انگار باب جون در خانه سرباز است. یکی از دوستان اشاره‌ کردند که اجازه دادید تا مخاطب داستان را ادامه‌ بدهد و این ترفند استفاده از فضای واقعی و غیر واقعی،«اصل عدم قطعیت»و این که آیا خواب است یا بیدار و این که بعضی از چیزها را فیزیکی می‌کند و مثلا خودش را نیشگون‌ می‌گیرد،این جست‌وخیز کردن و چالاکی خیال‌ است که ادامه پیدا کند در ذهن خواننده. چرا قصهء شانسی و قطاب نقل می‌شود؟فکر می‌کنم‌ همهء این داستانک‌ها برای این می‌آید تا شخصیت پدربزرگ را بهتر معرفی کند و رابطه‌اش با راوی را نشان دهد که چه قدر این رابطه نزدیک و عاطفی است‌ و بعد ما بفهمیم چرا راوی این‌طور آشفته‌گویی می‌کند و حالش خراب است. می‌شود گفت اوج داستان در فصل یازدهم است،خیلی شبیه«من‌ او»آقای امیر خانیب ود و من احساس کردم این حمید،همان علی و باب جون، همان حاج فتاح است."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.