Skip to main content
فهرست مقالات

آسانسوری که بدوزخ میرفت

نویسنده:

مترجم:

(5 صفحه - از 474 تا 478)

کلید واژه های ماشینی : آسانسور، زن، یونس، اهریمن، آسانسور پائین، مرد، زن کوتاه‌قد، خوب، فریاد، فکر

خلاصه ماشینی:

"پرلاگر کویست Par Lagerkvist ترجمهء منوچهر مهندسی آسانسوری که بدوزخ میرفت پرلاگر کویست،نویسنده سوئدی،که جایزه ادبی نوبل در سال 1951 باو داده‌ شد،بسال 1891 در وکس‌یو Vaxjo متولد شد-در جنگ اول جهانی‌ نمایشنامه‌هایش که بسبک اکسپرسیونیست نوشته شده بود نظر بسیاری از ادبای جهان را بخود جلب کرد. آسانسور پائین میرفت و او در حالیکه‌ خود را از آغوش او بیرون می‌کشید گفت:«راستی آنبالا کیف نداشت؟چه خوب بود؛همینطور پهلوی هم نشسته بودیم،ستارگان را تماشا میکردیم و خوابهای شیرین میدیدیم-آه هرگز آنرا فراموش نخواهم کرد. بالاخره یونس از جا بلند شد،صورتش سرخ شده بود فریاد زد:«عجب،این آسانسور چه- خبرش است؛آخر چرا وانمیایستد؟کسی نمیداند چند وقت است ما اینجا نشسته مشغول صحبتیم‌ اینطور نیست؟»«چرا عزیزم،چرا همینطور است. زن گفت:«آه،حالا ببین چه اتفاقها میافتد، آنهم درست وقتی که آدم میخواهد یک کمی بیرون رفته کیف کند!» یونس در حالیکه موافقت خود را با این موضوع ابراز میکرد گفت:«بله واقعا هم که‌ مرده‌شورش ببرد. یونس و زن قد کوتاه با حواس‌پرتی و لکنت زبان جواب او را دادند و وقتی چشمشان بوضع خوفناک‌ اطرافشان افتاد وحشت کرده فریاد زدند:«خداوندا!ما کجا هستیم!» اهریمن در حالیکه کمی ناراحت شده بود،برای آنها مناظر اطراف را شرح میداد. بطوریکه حس میکنم شما فقط امشب را اینجا هستید؟» یونس برای اینکه تصدیق کند فریاد زد:«البته،شکی نیست!»زن کوتاه قد لرزان‌ خودش را باو چسبانده بود. همدیگر را خیلی دوست دارند؟» زن کوتاه قد پس از اینکه با چشمان زیبایش نگاه تندی باو کرد گفت:«بله،بینهایت. حال دیگر خیلی کیف داشت‌ با صدائی گیرا آهسته گفت:«عزیزم چقدر دلنشین است که من و تو در اینجای بس شاعرانه،تک و تنها کنار هم نشسته‌ایم،آه چه خیال‌انگیز!هرگز اینرا فراموش نخواهم کرد..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.