Skip to main content
فهرست مقالات

تنها روان

شاعر:

(3 صفحه - از 535 تا 537)

خلاصه ماشینی:

"2-دعوت به بزم شاعر- به سوی خویش میخاند مرا سلطان تنهائی که (شاه به شاعر)-... (دل به شاه)-ز خودکامی گره در کار خود افکنده‌ام شاها، چه باشد کز کرم باری گره ز این کار بگشائی‌ گذر در ملک مجموعی ندادند این پریشان را کنون بنواز رسوا را و برهانش ز شیدائی! به جای آنکه از زندان گشایم راه تا میدان‌ ز زندانی گریزم سوی زندانی به رسوائی‌ میان زمهریر نیستی و دوزخ هستی‌ گذشت،افسوس،عمر من به محرومی و بیجائی کنون تسخرزنان،گوید جوان،«هیهات،فرتوتی!» به طنزم نیز گوید پیر:«خامی،ز آنکه برنائی!» چو بر خوان جهان،شاه و گدا دارند سهم خود چرا ما را نباشد هیچ جز سهم تماشائی؟ چرا یک ذره شادی در دل تنگم نمیگنجد چو در هر گوشه‌اش صد کوه غم را هست گنجائی؟ خرد را پایمال ابلهی تا کی توان دیدن‌ بیا،ای کوری و برهان مرا از شر بینائی‌ شب امید باطل شد میان راه و من حایل‌ بر آی،ای ماه نومیدی!تو شاید راه بنمائی....."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.