Skip to main content
فهرست مقالات

اشک شمر

نویسنده:

(6 صفحه - از 34 تا 39)

خلاصه ماشینی:

"اسم کدخدا را به یاد ندارم ولی تصویر ذهنی او هم‌اکنون نیز برایم روشن و مجسم‌ است:مردی بود میانه‌سن،لاغر و استخوانی،بلندبالا و باریک،دندانهای درشت کرم‌ خورده و نامرتبی داشت،همواره سرداری و شلوار کتان سفید می‌پوشید،(منظورم از«همواره» یعنی تابستان‌ها که من او را در قلهک می‌دیدم)کلاه کوچک پوست برهء سیاه بر سر داشت که‌ موهای جوگندمی او را جلوه می‌داد و نشان زرین فام دولت«فخیمه»انگلستان بر پیشاپیش‌ آن نقش می‌بست. *** صبح عاشورا دستهء عزاداران قلهک زیر نظر کدخدا تشکیلات خود را می‌دادند:سینه‌زن‌ ها،زنجیرزن‌ها و بالاخره قمه‌زن‌ها با ضربه‌های موزون دهل و سنج از تکیه باجلال و جبروت تمام به راه می‌افتاد. نخل بزرگ و شکوهمند را که مزین به طاق شال اهدایی سفارت و گوهی آبگینهء رنگین بود، «حسن گاو چشم»پهلوان‌باشی قلهک،حمل می‌کرد،به این ترتیب که پای نخل را به‌ پر شال می‌نهاد و یا دست‌های نیرومند و پرتوان خود آن نخل باسق را با همهء وزن ولنگر پیشاپیش دسته حرکت می‌داد و هرگاه یکی از نوچه‌ها پیش می‌رفت که:«نخلو هاده به مو،ته‌ خیلی کوفته شودی»یعنی«نخل را بده به من،تو خیلی خسته شدی. » عجبا!نکته این جاست که اینان همه از یک ملت بودند:«ایرانی و شیعه»!ولی آن‌ جنگ در معنی جنگ انگلیس و روس بود که«هفتادودو ملت»را که زیر نگین و یا خارج از حلقهء تمکین خود داشتند و آنان را به هم می‌شوراندند تا تفرقه اندازند و حکومت کنند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.