Skip to main content
فهرست مقالات

سد چنار

نویسنده:

(2 صفحه - از 46 تا 47)

خلاصه ماشینی:

"او با کوله‌بار سنگین خود به تنۀ درخت رسیده بود ودر زیر چتر و سایۀ آن قرار داشت،قدری تأمل کرد،بهزمین و تنۀ تنومند چنار نگاهی انداخت. با تکان لبانش نه با چنار،بلکه با خدایش چیزهاگفت،سپس چشمانش را بست،صورتش را به چپ وراست برگرداند تا دعای خود را بر فضای بیشتری شاملگرداند و به راه افتاد،به پشت تنۀ درخت و بعد به جلویآن آمد،مثل بار اول همان مسیر را طی کرد. لحظه‌ای بعد،با دست اشاره‌ای کرد،سرش رابه طرف تنۀ دراز کشیده در لابه‌لای چادر شب پیچاند،ولی لبانش با این حرکات همراهی نکرد و صدایی ازگلوی خشکیده‌اش بر آنها جاری نشد. از همان قدیمها«سد چنار»را مسجدی باآیینه‌کاریهایش بر گچبریهای آن می‌دیدم که لحظاتیبعد از نظرم محو می‌شد،و هر بار این رؤیا برایم تجدیدمی‌شد و،این بار نیز چنان بود. اما این دفعه تنهایی‌ام رابا سد چنار،زنی جوان و دردمند با کوله‌بار سنگینش وهم،با قیافۀ بسیار آشنایش،بر هم می‌زند و از خریدن وفروختن محمولۀ خود سخن می‌گوید. با تمامی جلال و زیبایی و جوانی ونوعروسی خود،مرا در هالۀ نگاه خود گرفت،بسیارشمرده و آرام زمزمه کرد: -حکیم محله‌مان گفت که او مرده است. *** من نیز چون او این‌جا را مسجدی می‌بینم،اغلب باآیینه‌کاریهایش اما نگاه او به شاخه‌های چنار وپارچه‌های رنگارنگ گره خورده بر آن بود. به طرف نوعروس برگشتم،بی‌صدا در دلم از اوپرسیدم که می‌خواهد این درخت چه کاری برایشانجام دهد؟و او خیلی آرام در انتظار بود. صورت نوعروس زیباتر شد و نشاطی تازه یافت ونگاهی مملو از حیات و امید بر صورت مرد ریخت ولحظه‌ای بعد همان نگاه را بر من نیز تکرار کرد."

صفحه:
از 46 تا 47