Skip to main content
فهرست مقالات

از بچه ها آموختم

نویسنده:

(7 صفحه - از 40 تا 46)

کلید واژه های ماشینی : سید سلمان ،روستا ،مدرسه ،جواب حرف‌های سید سلمان ،معلم ،مدیر ،دانش‌آموزان ،کلاس ،زنگ ،صبح ،سید سلمان حرف‌هایم ،مدرسه به سید سلمان ،سید سلمان هم حرف‌هائی ،روز قبل سید سلمان ،معلم روستایی ،صدای بلند ،صبح روز بعد سر ،جواب ،از بچه‌ها ،بارش برف ،بچه‌ها صبحانه رو حاضر ،مدیر و معلم روستایی ،بچه‌ها راهی کلاس ،خوب ،ساختمان مدرسه ،مدیر عوض‌شده و آقای مدیر ،به‌همین‌جهت ،بچه‌ها با صدای بلند ،به‌همین‌جهت شب اول ،پسر بچه

خلاصه ماشینی:

"عجیب بود که همان شب اول،سید سلمان هم حرف‌هائی را که در اداره شنیده بودم به شکلی دیگر تکرار کرد و گفت:کسی که توی ده زندگی میکنه باید خیلی از خود گذشتگی داشته باشه،مخصوصا ده ما که از خیلی چیزا محرومه و حتی یک قهوه‌خونه‌ی‌ بی قابلیت هم نداره که آدم توی اون با یک استکان چای گلوئی تازه کنه و با همسایه‌ها گپ بزنه‌ یعنی می‌دونید،مردم آبادی ما از همه چیز بی‌خبرن،صبح هنوز آفتاب نزده از خونه‌هاشون‌ میرن بیرون و غروب قبل از اونکه هوا تاریک بشه به خونه برمیگردند،شامی میخورند و بعد خواب و روز بعد دوباره حرکت از نو... سید سلمان هنوز مشغول حرف زدن بود:خوب بچه‌ها،امروز دیگه دیر شد،یعنی تقصیر شما هم نیست،هوا سرد بود،به همین جهت امروز هم مدرسه تعطیله،ولی فردا صبح اول‌ وقت همه‌تون بیائید،فهمیدید؟ بچه‌ها یکصدا گفتند بعله و با هیاهوی بسیار برخلاف وقت آمدنشان پراکنده شدند و درباره‌ من ماندم و سید سلمان و تنهائی!سید در حالیکه نگاه پیروزمندانه‌یی به صورتم انداخته‌ بود و لا بد می‌خواست تاثیر سخنرانیش را در چهره‌ام ببیند با لبخندی معصومانه گفت:آره‌ اینجوری بهتره،یه باره از فردا صبح درس رو شروع کنید و بعد برای ناهار به اتاق خودش‌ دعوتم کرد که پذیرفتم و وقتی به طرف اتاقش در انتهای حیاط بزرگ مدرسه می‌رفتم گفت: همهء بچه‌ها نیومده بودن،این مدرسه جمعا هفتاد و دو تا دانش‌آموز داره و..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.