Skip to main content
فهرست مقالات

خاطرات دوران کودکی سخن گفتن با خدا...

نویسنده:

(3 صفحه - از 28 تا 30)

خلاصه ماشینی:

"همهء این خصلتها او را برای معلمان و دانش‌آموزان دوست داشتنی کرده بود. بعد از آن بارها و بارها او را در حال نماز تعقیب می‌کردم که واقعا ببینم این حالت در او همیشگی است یا اینکه یکی،دو روزی در اثر حادثه‌ای دلشکسته است و این‌چنین نماز می‌خواند!اما نه!هربار که او را در نماز دیدم،بر ذورهء ناز،راز و نیاز می‌کرد. نزدیکتر رفتم،آری او بود،مثل همان سالهای دورهء راهنمایی به زیبایی تمام نماز می‌خواند. هم دوست داشتم نمازش تمام‌ می‌شد تا با او صحبت می‌کردم و هم دلم‌ می‌خواست زیبایی نماز او را بیشتر نظاره کنم. هیچ کدام از بچه‌ها را به اجبار برای نماز بیدار نمی‌کرد،بلکه بالای سرمان می‌نشست، دستش را به سرمان می‌کشید و درحالی‌که‌ انگشتانش را در لابلای موهایمان فرومی‌برد و نوازشمان می‌کرد،می‌گفت:بیدار نمی‌شوید که‌ با خدا صحبت کنید؟پرنده‌ها،چرنده‌ها و خزنده‌ها همه بیدار شده‌اند،خروسها می‌خوانند،همه به صبح خدا سلام بگویید!این‌ حرفها را چنان زیبا می‌گفت که دلم می‌خواست‌ دوباره تکرار کند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.