Skip to main content
فهرست مقالات

اشکها و لبخندهای هانس کریستین آندرسن

مترجم:

نویسنده:

(3 صفحه - از 27 تا 29)

خلاصه ماشینی:

"یکی از خاطرات دوران کودکی آندرسن مربوط به روزی است که همراه مادرش برای کار در زمینهای بایر به روستائیان پیوسته بود، که ناگهان یک مباشر(از آن مباشرهای «خشن و گستاخ»)به سویشان یورش می‌برد:«ما او را دیدیم در حالی که شلاق بزرگ در دست داشت به طرف ما می‌آمد. مادرش هم دست کمی از شوهرش نداشت، اما همیشه می‌گفت که وضع آندرسن خیلی بهتر از دوران کودکی خود او بوده است. او برای آندرسن تعریف می‌کرد که چطور هنگامی که او هنوز کودکی بیش نبود، پدر و مادرش او را از خانه بیرون کرده بودند تا برود و گدایی کند و یکبار که او نتوانسته بود گدایی کند، تمام روز را نشسته و گریه کرده بود. وی پیش بینی می‌کرد که این گریز از زبان پر زرق و برق و مصنوع آن عصر و روی آوردن به زبان عامیانه و روزمره، انتقاد نقادان را به دنبال داشته باشد، بنابراین کتاب خود را داستانهای شگفت‌انگیز برای کودکان نام گذاشت تا آنها را به سکوت وا دارد، با این وجود هانس انتظار داشت بزرگترها هم کتابش را بخوانند. بین فرهنگ دوران کودکی آنها و ادبیات کودکانشان نوعی تقارن وجود دارد، اما البته نمی‌دانم کودکان آن موقع چه دنیایی بر اساس آن ادبیات برای خود می‌ساختند و باز مطمئن نیستم دنیای کودکی من چه بوده است، اما مطمئنم که این ادبیات به گونه‌ای در مجموعه مفاهیمی که ذهنم را تشکیل داده، ذخیره شده است."

صفحه:
از 27 تا 29