Skip to main content
فهرست مقالات

کودکان بی کودکی

مصاحبه شونده: ؛

بهمن 1367 - شماره 112 (6 صفحه - از 44 تا 49)

کلید واژه های ماشینی : کودکی ،روابط والدین ،صحبت ،معالجه ،مشکلات روابط والدین ،هیچ‌وقت ،والدین و کودکان ،معالجه کودکان ،مشکلات در درون خانواده ،مطلب ،صحبت می‌کرد ،مورد شیوهء پرورش کودکانشان ،هیچ‌وقت سر کار ،مورد والدین ،دوستش دارم ،مورد پسر ،مطلب خودداری نخواهم ،احساس می‌کنند ،توقع دارند ،صحبت می‌کند ،درون خانواده ،مشکلات روابط ،تصور می‌کنم ،دلشان می‌خواهد ،مشکلاتی وجود ،یاد نمی‌گیرد

-همینطور است.اما تعجب در این است‌ که والدینی وجود ندارند که بخواهند فقط یک‌ کودک بهنجار داشته باشند.همه می‌خواهند که‌ او عالی باشد.(می‌خندد)این اندیشه‌ فریبنده‌ای است،اما باید اعتراف کرد که همیشه‌ درست از آب درنمی‌آید. -آیا برای کودک پاسخ دادن به این میل‌ والدین خود،دشوار است؟ -البته.موقعی که کوچک بودم،پسرعمه‌ای‌ داشتم مبتلا به جنون جوانی(شیزوفرنی). رفتار عجیبی داشت و به طرز خنده‌داری صحبت‌ می‌کرد،اما خطرناک نبود.من در دورهء بچگی‌ام،بطور مرتب با او معاشرت داشتم.پسر عمه‌ام 9 برادر و خواهر داشت و من یک روز از عمه‌ام پرسیدم نسبت به پسری مثل او چه‌ احساسی دارد.او این جواب را به من داد: "گوش کن پسرم:من ده تا بچه دارم،یک به‌ ده میانگین بدی نیست..."توجه او نشانه‌ای‌ از خردمندی بود.قدر مسلم امروزه وقتی‌ 2L(به تصویر صفحه مراجعه شود) والدین،دارای یک یا دو کودک هستند،اگر کودک بهنجار نباشد از پا درمی‌آیند. مقصودتان این است که کودک امروزی‌ غمگین‌تر است؟ کودکان بدبخت همیشه وجود داشته‌اند. اما تصور می‌کنم که در گذشته،کودکی،کمتر اسرارآمیز بود.انسان در واقع انتظار کودکانی را داشت که کودکانه رفتار کنند و خودسر نباشند.کودکان،مثل امروز،به حال خود رها نمی‌شدند،در صورتی که امروزه بزرگسالان‌ تحت پوشش اجازه دادن به کودک،فقدان‌ مسئولیتشان را توجیه می‌کنند. والدین بایستی مسئول کودکانشان باشند. سابقا بیشتر والدین با بچه‌هایشان پیر می‌شدند.زنها،مادرانی بودند بسیار جوانتر با کودک شیرخوارشان سرگرم می‌شدند.مادران‌ امروزی،که برای اولین بار در سن 35 سالگی‌ می‌زایند،کمتر قابل انعطاف هستند.آنها از کودک جوانشان توقع دارند با پختگی بیشتری‌ که برای دوختن لباس به خانه ما می‌آمد. گاهی اوقات مادرم هم دوخت‌ودوز می‌کرد. دیدن والدین در حالتهائی از این قبیل،خیلی‌ مهم است.کودک نفع زیادی از آن می‌برد. امروزه،کودک از اینکه به همراه مادرش برای‌ خرید اجناس به مغازه‌ها می‌رود،چندان به وجد نمی‌آید.او حتی نمی‌داند که پول از کجا می‌آید. -در این جهت کودک از خود بیگانه‌تر شده است... -تنها این نیست.دو یا سه نسل پیش‌ بیشتر کودکان،رد پای والدینشان را دنبال‌ می‌کردند.دختربچه با دیدن مادرش که به‌ نوزاد رسیدگی می‌کرد،حرکات مادرانه را از او یاد می‌گرفت.امروزه مادران جوان کاملا بی‌تجربه هستند.و تولد یک کودک،آنها را دچار سردرگمی می‌کند.در مورد پسر باید گفت که او دیگر شغل خودش را از پدرش یاد نمی‌گیرد.چون او را هیچوقت سر کار نمی‌بنید. من،همیشه از دیدن یکی از فرمانهای خداوند که از روابط والدین-کودکان صحبت می‌کند و می‌گوید:"آنها را دوست بدار..."تحت تاثیر قرار گرفته‌ام.خداوند در حکمت خود می‌داند که نمی‌توان به انسانها دستور دوست داشتن‌ داد.عشق از چندین عمل متقابل منتج می‌شود. موقعی که پسر آهنگر،کار کردن پدرش را با پتک‌ و سندان می‌دید،نمی‌توانست او را تحسین‌ نکند،و پدرش به این تحسین که از طریق آن‌ نسبت به پسرش احساس حق‌شناسی و احترام‌ می‌کرد،احتیاج داشت.از این رابطه متقابل‌ عشق متولد می‌شد. -در روابط والدین-کودکان در دوران ما چه چیزی شما را بیشتر نگران می‌کند؟ فقدان احترام نسبت به والدین.کودک‌ 2Lامروزی به همه‌چیز شک می‌کند،و در مورد والدین همچنانکه در مورد خودش،از خودش‌ سئوالاتی می‌کند.به عنوان مثال،والدین‌ امریکائی،اهمیت زیادی برای موفقیت تحصیلی‌ قائل می‌شوند و در عین حال خودشان و کودکانشان در معرض انتقادات تند و تلخی‌ قرار می‌گیرند که رسانه‌های گروهی از سیستم‌ تحصیلی می‌کنند.کودک در این شرایط چطور می‌تواند به تحصیلات و مدرسه‌اش با نظر احترام نگاه کند؟ آیا شما خودتان را به عنوان مردی در نظر می‌گیرید که متعلق به دورهء دیگری است؟ (خنده‌کنان)البته.و این را به شما بگویم که این امر،برای معالجه کودکان خیلی‌ به کارم آمده است.من از آنجا که اروپائی‌ هستم،مسلم است که حساسیتم خیلی متفاوت‌ است.من کولباری از ارزشهائی را دارم که در قلبم جا دارد و سعی می‌کنم که آنها را در آموزشم انتقال بدهم.می‌دانید که انسان‌ نمی‌تواند کودکان را با ارزشهائی نسبی پرورش‌ بدهد.به اعتقاد من مفهوم کانون خانوادگی‌ بسیاربسیار مهم است.این جو کانون است که‌ کودک را شکل می‌دهد.و موقعی که والدین‌ نسبت به ارزشهائی که متعلق به آنهاست دودل‌ هستند،کودکان دیگر نمی‌دانند که با چه چیزی‌ هویت خودشان را تعیین کنند،و این خیلی‌ برای آنها بد است. من هیچوقت از تکرار این مطلب خودداری‌ نخواهم کرد که والدین مرتکب اشتباه بزرگی‌ می‌شوند که تصور می‌کنند مشکلات در درون‌ خانواده نمی‌بایستی وجود داشته باشد،برعکس‌ مشکلات درونی بین والدین و کودکان،کشمکش‌ می‌پوشد-جین در این کشور ابتدا یک لباس‌ کودکانه بود-و اغلب همان بازیهائی را می‌کند که او.افراد مسن را نگاه کنید:آنها رفتاری‌ جوانتر از سابق دارند.در واقع همه می‌خواهند جوان باشند و آنوقت از کودکان توقع دارند که‌ مثل بزرگها رفتار کنند. -و کودکان را می‌فرستند پیش روان‌پزشک... -تا چند وقت پیش به‌ندرت اتفاق می‌افتاد که کودکی پیش روان‌پزشک برود.در واقع من‌ یکی از اولین کسانی بودم که روان‌کاوری کودکان‌ را معمول کردم.فروید خودش هیچوقت به فکر این موضوع نیفتاد.شاید او هیچوقت نپذیرفته‌ بود که دخترش روانکاوی بشود.و اگر خوب به‌ خاطر داشته باشید،فروید،واقعا یک دختربچه‌ را معالجه کرد،اما با صحبت کردن با پدرش،نه‌ با خود او،در حقیقت این خود پدر بود که‌ دخترش را معالجه کرد.این پیوند پدر-کودک‌ بسیار قوی‌تر است از پیوندی که یک متخصص- اگرچه استثنائی باشد-می‌تواند با کودک‌ برقرار کند. -در دوران ما،کودک باید در بیرون‌ خانواده کمک پیدا کند... -و این بسیار تاءسف‌آور است.زیرا خانواده‌ مطلوب‌ترین جا برای حل کشمکشهای درونی‌ای‌ است که کودک با آنها زندگی می‌کند. -آنچه هنوز زندگی کودکان را پیچیده‌ می‌کند چیست؟ -اینکه بین والدین و کودکان دیگر بده- بستان وجود ندارد.با این توضیح که قبل از پیدایش تاءمین اجتماعی و حقوق بازنشستگی‌ تنها تاءمین والدین در برابر پیری،کودکان‌ خود آنها بود.این بچه‌ها بنابراین قبول‌ 2Lمی‌کردند که والدینشان،در کوچکی آنها آنهمه‌ فداکاری کنند چون می‌دانستند که روزی خودشان‌ تلافی خواهند کرد.همه اینها از بین رفته است‌ و تعدادی از کودکان،خودشان را واقعا نسبت‌ به آنهمه دریافت کردن بلا عوض،مقصر احساس‌ می‌کنند.من به مواردی از بچه‌ها برخوردم‌ که به طرز وحشتناکی از والدینشان کینه به دل‌ گرفته بودند و به دلیل همین امر با آنها رفتار خیلی بدی داشتند. (به تصویر صفحه مراجعه شود) -آیا کودکان به محض اینکه پدر یا مادر می‌شوند،گرایش ندارند به ایجاد دوبارهء موقعیتهائی که خودشان در آن زندگی کرده‌اند؟ -چرا،مطلب به همان عجیب و غریبی است‌ که می‌تواند به نظر بیاید،چون والدین،کودکی‌ خودشان را فراموش می‌کنند.این تاسف‌آور است،زیرا امکان داشت آنها آموزشهائی‌ را از آن استخراج کنند که در پرورش بهتر کودکانشان به آنها کمک کند. -به این ترتیب آنها با فراموش کردن خاطرات‌ کودکی خود،چه چیزی را می‌توانند از خودشان‌ به کودکانشان منتقل کنند؟ -من پیرمرد،خیاطی را به یاد می‌آورم‌ -جوابتان را با یک ضرب المثل قدیمی‌ چینین می‌دهم که خیلی دوستش دارم:"هیچ‌ خانواده‌ای نمی‌تواند اعلان کند:اینجا مشکلاتی‌ وجود ندارد." -این مطلب شاید توضیحی باشد بر اینکه‌ والدین اغلب به روانکاوان مراجعه می‌کنند؟ -بله،آنها خود را ناتوان احساس می‌کنند اما مراجعه کردن به متخصصین نه اولین و نه‌ بهترین راه حل است.موقعی که کوچک بودم‌ خیلی مریض می‌شدم.هر سال دو یا سه ماه را در خانه می‌گذراندم.مادرم به من می‌رسید. بنابراین من پیوندهای خیلی محکمی با او برقرار کردم.و همینطور با پدرم که وقتی‌ بیماری‌ام حاد می‌شد خیلی پیشم می‌ماند. والدینم،امنیت زیادی برایم فراهم می‌کردند. من می‌دانستم که می‌توانم به آنها تکیه کنم. این امر در تمام زندگی به دردم خورده است. -این مطلب مربوط به دوره‌ای بود که آدمها ایمان داشتند.امروزه آدمها در شک به سر می‌برند. -برای همین می‌گویم که خیلی مهم است‌ کودکان بتوانند به نوعی به والدینشان متکی‌ باشند.در غیر این صورت کودکان از دست‌ می‌روند. 2L-پس کودک بودن در دوره و زمانه ما دشوار است؟ -اوه بله!در ایالات متحده،موضوع نابودی‌ کودکی،کودکان بی‌کودکی.در آثار اخیر مورد بحث قرار گرفته است،و این امر قابل درک‌ است.والدین از یکدیگر جدا شده،قبل از هر چیز دلشان می‌خواهد که کودکانشان حرکت‌ آنها را بفهمند،بنابراین موقعیت خود را برایشان توضیح می‌دهند. -سابق بر کار،کودکان را از مسائل‌ بزرگسالان برکنار نگه می‌داشتند... (به تصویر صفحه مراجعه شود) -دقیقا،بعد کودک،از طریق تلویزیون‌ با تمام مسائل فاجعه‌آمیز جهان آشنا می‌شود حتی قبل از اینکه حق عبور کردن از خیابان‌ را داشته باشد.و تغییرات دیگری هم وجود دارد.کودک با بزرگسال طور دیگری صحبت‌ می‌کند که سابقا نمی‌کرد،و بزرگسال،بیشتر خودش را مثل کودک بیان می‌کند.مثل او لباس‌ ;است،کوشیده است تا با تکیه بر تجربیات طولانی‌اش،به بررسی مشکلات‌ روابط والدین و کودکان در دوران کنونی‌ بپردازد. این کتاب چندی است که از سوی انتشارات‌ "روبر لافون‌"چاپ و پخش شده است. آنچه در زیر می‌خوانید،ترجمه گفتگوئی‌ است که به مناسبت انتشار این کتاب با وی‌ انجام گرفته است: -دکتر بتلهایم،اینطور به نظر می‌رسد که‌ به عقیده شما والدین کنونی،در مورد شیوهء پرورش کودکانشان،تا حدی درمانده‌اند... -راستش،به اعتقاد من خانوادهء کنونی‌ در ناامنی دست‌وپا می‌زند.تغییرات آنقدر متعدد و پیش‌بینی نشده بوده‌اند که مگوئید و

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.