Skip to main content
فهرست مقالات

سده

نویسنده:

(13 صفحه - از 677 تا 689)

کلید واژه های ماشینی : خیار، بابام، بوته‌ها، نگاه، آتش، ستاره‌ام، مادر، جشن، ترس، مورچه‌های زرد

خلاصه ماشینی:

"می‌خواستم به مادر بگویم که همایونی گفته است نباید با زردشتی‌ها حرف زد، پس چرا بابا به پرسه‌شان می‌رود و بعد هم راجع به مورچه از مادر بپرسم که کدام درست است:یهودی یا زردشتی، که مادر فریاد کشید:بلند شو، ژاکت بپوش، و ظرف‌های حلوا را به همسایه‌ها بده!»گفتم:به همسایه‌ها؟چرا به همسایه‌ها؟مگر نپختی که خودمان بخوریم؟گفت«بلند شو بچه، این حلوا را برای خدا بیامرز پدر دوست بابات پختم. دور حیاط، توی زیرزمین و اتاق‌ها یا توی کوچه دنبال هم می‌کردیم و تیر می‌اندختیم، تیرهای من به همایونی بی‌اثر بود، اما تیرهای او مرا می‌کشت، درست مثل مورچه‌های زرد، پهن می‌شدم روی زمین و بعد پاهایم را توی شکمم جمع می‌کردم و می‌گفتم:آخ، مردم، مردم. می‌گفت گبرها مثل یهودی‌ها، بچه مسلمون‌ها را می‌برند توی خانه‌شان و می‌کشند و روغنشان را می‌گیرند و می‌فروشند، آن‌قدر گفت و گفت تا مرا ترسانید و الان هم بدجور ترسیدم و فهمیدم که اسیر شده‌ام و دلم می‌خواست گریه کنم، باز هم از همان گریه‌ها بکنم که کارساز بوده و به آقا بگویم:آقا جان من خیلی لاغرم و اصلا روغن ندام، برعکس همایونی چاق است و روغن زیادی دارد. اما آقا مهربان بود، خیلی مهربان و مرا به خانه رسانیده بود، گفتم:مزاحم نمی‌شوم، خودم می‌روم، دستگیره در را گرفتم و گفتم:حالا باید از بابام کتک بخورم!چهره مهربانش درهم رفت و انگار ناراحت شد، گفت:«انشاء الله بابات کتکت نمی‌زند». آن طرف‌تر ستاره‌ام بزرگ شده بود و دائم چشمک می‌زد و بعد فکرم پر کشید و به جشن سده و آتش و بازهایی که کرده بودم و آقای چشم آبی و ترس و وحشتی که از او داشتم و محبت آقا و حرف‌های همایونی."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.