Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: آخرین رقص برگ

نویسنده:

(4 صفحه - از 425 تا 428)

کلید واژه های ماشینی : آسمان ،قطره‌ها ،ستاره‌ها ،رودخانه ،نگاه ،قطره‌های باران ،زمین ،ماه ،تپه ،چرخ ،حس ،پیرمرد ،زن‌هایی ،خورشید ،آسمان نگاه ،پیرمرد بالای تپه ،فکر ،رقص برگ ،صدای خنده ،خواب ،آب ،سرش ،آخرین رقص ،تپه لحظه‌ای بالای تپه ،صدای خنده بچه‌ها ،شب به آسمان نگاه ،شاخه جدا ،خانه‌های گلی بلند ،آب باران ،صدای جریان رودخانه

خلاصه ماشینی:

"یاد رودخانه خشکی که زمان آب تویش جریان داشت و از کنار درخت می‌گذشت، یاد آن پیرمرد که هر روز از توی خانه‌های گلی بیرون آمد، اول نگاهی به آسمان می‌انداخت و بعد می‌رفت روی آن تپه لحظه‌ای بالای تپه می‌ایستاد. به آسمان نگاه می‌کرد و بلندبلند با خودش چیزهایی می‌گفت، می‌گریست و روی زمین می‌نشست، سرش را میان دست‌هایش می‌گرفت و مدتها بی‌حرکت می‌ماند. حتی صدای بازی بچه‌ها هم که هر روز از توی علفزار بلند بود دیگر شنیده نمی‌شد. حالا دیگر پیرمرد مانده بود با آن تپه؛هر روز می‌رفت و روی تپه می‌نشست و سرش را میان دست‌هایش می‌گرفت و مدت‌ها بی‌حرکت می‌ماند. پیش خودش فکر می‌کرد اگر او هم، مثل بقیه برود، دیگر هیچوقت بوی نان تازه از طرف خانه‌ها بلند نمی‌شود. حس می‌کرد که نباید پیرمرد را تنها بگذارد، پیش خودش فکر می‌کرد:«اگه من از شاخه جدا بشم، اگه پیرمرده دیگه از خونه‌ش بیرون نیاد، اونوقت چه اتفاقی می‌افته؟حتما دیگه هیچوقت زندگی به ده برنمی‌گرده و همه مردم از اینجا می‌ذارن می‌رن، می‌رن جاهای دیگه."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.