Skip to main content
فهرست مقالات

آن سبوی تشنه...

نویسنده:

(3 صفحه - از 587 تا 589)

خلاصه ماشینی:

"شعرترین شعر آن شب را شفیعی‌کدکنی خواند: تا کجا می‌برد این نقش به دیوار مرا؟ تا بدانجا که فرو می‌ماند چشم و از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا نامش«همهه کاشی‌ها»بود، مروری بر نجابت تاریخگرانه کاشی‌هایی، که شاعر در موزه‌ای دور از وطن دیده و با خوانده کتابی درباره کاشی ایران، دوباره در عاطفه او جان گرفته بود. » وقتی شعرش تمام شد همه حیرت کرده بودند: رفته بودم، که بگویم به دانشکده ادبیات بیاید، برای دیدار با انبوه شعر دوستان و نوپردازان مشتقاقش، اول مکثی کرد، پنداشتم که پذیرفته است. وقتی چند تا از کتاب‌هایش را آوردم، برای آن‌که تلویحا به معترضانش جوابی هم گفته باشد، از این اوستا را باز کرد و با آواز لرزان و دلنشینی خواند: ناگه غروب کدامین ستاره؟ با آن‌که شب شهر را دیرگاهی‌ست با ابرها و نفس دودهایش تاریک و سرد و مه‌آلود کرده است و سایه‌ها را ربوده‌ست و نابود کرده‌ست، من با فسونی که جادوگرانم آموخت پوشاندم از چشم او سایه‌ام را..."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.