Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: وحشت

نویسنده:

مترجم:

خلاصه ماشینی:

"*** دیوید هاردی وقتی پسرک قد بلند پانزده ساله‌ای بود، مثل مادرش، دچار ماجرایی شد که جریان زندگی‌اش را تغییر داد. بهار همان سال، جسی‌بنتلی بخشی از زمین‌های سیاه حاشیه باتلاق را خریده بود که توی دره واین کریک قرار داشت. اواخر پائیز آن سال وقتی یخ‌بندان فرا رسید، برگ درخت‌های جنگل دره و این کریک به رنگ قهوه‌ای روشن بودند. » بعد از بالای سر پسرک به آسمان نگاه کرد: «ما کار مهمی داریم که امروز باید انجام بدهیم. وقتی سوار شدند و درشکه حرکت کرد، جسی به دیوید اجازه داد تا بره را توی بغلش نگاه دارد. حالا تصمیم گرفته بود که مثل مردان قصص انجیل عمل کند و برای خدا قربانی نثار نماید. فکر کرد که حالا باید هیزم‌ها را در جای دنجی توی جنگل کپه کند. بعد بره را توی آتش افکند و قربانی کند تا پیام خدا به او نازل شود. » جسی و دیوید توی درشکه نشسته بودند و درشکه می‌رفت و آن‌ها خاموش بودند. دیوید همان‌طور که می‌رفت بره را محکم توی بغلش گرفته بود. همان‌طور که آرام پشت سر پدربزرگ راه می‌رفت، ریسمانی را که دست و پای بره را به هم بسته بود، باز کرد. دیوید درحالیکه بره را محکم بر سینه‌اش فشرده بود، روی زمین نشست. وقتی سنگ به سر جسی خورد، پیرمرد از تعقیب پسرک دست کشیده بود و داشت دنبال بره می‌گشت. دیوید فکر کرد که پدربزرگ مرده است از وحشت داشت دیوانه می‌شد. حالا چه‌کار کنم؟» در حال دویدن ناگهان تصمیم گرفت که دیگر هیچ وقت به مزرعه جسی‌بنتلی یا به شهر واینزبرگ باز نگردد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.