Skip to main content
فهرست مقالات

من یک مادر بزرگ میخواهم

(7 صفحه - از 76 تا 82)

خلاصه ماشینی:

"مخصوصا که پس- -از چند لحظه در کنار پیرزن زیر آفتاب‌ در لبه کرت سبزی نشست و باز،با همان لحن صمیمانه پرسید-دلتان‌ میخواهد مادربزرگ شوید؟ پیرزن باز از جایش پرید و با حیرت‌ سئوال کرد-منظورت چیه؟ پسرک سرش را بالا برده و در حالیکه نور خورشید بطور مستقیم در چشمانش میدرخشید گفت میدانید همه بچه‌های محله ما مادربزرگ‌ دارند بعضی‌ها حتی دو تا مادربزرگ‌ دارند اما من هیچی مادربزرگ ندارم‌ واسه همین دایم به مادرم نق میزنم‌ مادرم هم میگه خوب تو گناهی نداری‌ که مادربزرگ نداری خیلی‌ها خیلی‌ چیزها را ندارند مادربزرگ نداشتن‌ تو هم یکی از آن‌هاست اما من این‌ حرف‌ها سرم نمیشه یک دوست دارم‌ که اسمش قهرمانه او یک مادربزرگ‌ داره که عینهو فرشته‌هاست موهایش‌ مثل برف سفیده،ابروهایش هم‌ همین‌طور هر وقت می‌بینمش دلم‌ میخواهد بپرم ماچش کنم،قهرمان‌ همیشه شب‌ها پیش مادربزرگش‌ میخوابد و او براش قصه میگه،آنقدر از خوبیهای مادربزرگش گفته که‌ جگر من را خون کرده،واسه همین هم‌ دارم برای خودم دنبال یک مادربزرگ‌ میگردم و میخوام او را برای خودم‌ کرایه کنم. و پسرک‌ حرفش را تمام کرد-قرار ما اینه که‌ من شما را مادربزرگ صدا بزنم و باز هر دو به هم خندیدند *** خانم قدسی الملوک همانطور که از پنجره نیمه‌باز به کیوان که به همان‌ زودی مشغول وجین کردن علف‌ها شده بود نگاه میکرد به حرفهایی که‌ از خانم بلبل‌صفت در تلفن شنیده‌ بود فکر میکرد:خوب که این طور پس آن پسره‌ی اتش پاره پیش‌ شماست،اگر گیرش بیاورم یک کتک‌ حسابی بهش میزنم نمیدانید امروز صبح چه بلائی بسر پسرم شاهین‌ آورده،طفلک هنوز داره گریه میکنه، بله مادرش الان در آشپزخانه است، او زن خوبیه و خیلی هم خوب آشپزی‌ میکنه،اگر این پسره را نداشت برای‌ همیشه پیش خود نگهش میداشتم‌ ولی افسوس که گرفتار این بلاست‌ از این که میخواهید به او کار بدهید خیلی خوشحالم اقلا روزی چند ساعت‌ از شرش راحتیم؟بسیار خوب به- مادرش خبر میدهم بیاید دیدنتان، امیدوارم با هم کنار بیائید."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.