Skip to main content
فهرست مقالات

هفتاد و سومین تن

نویسنده:

(2 صفحه - از 50 تا 51)

خلاصه ماشینی:

"نصیحتی به نویسندگان جوان از یک نویسندهء جوان چه کارهایی نباید سر بزند؟ تماشاچیان خود را کسل کنید!منظورم این است که‌ حتی اگر مجبور شدید،به کشتاری کاملا مصنوعی،یا تیراندازی بی‌مورد متوسل شوید،چون این مسئله دست‌ کم توجه آنها را جلب کرده و بیدارشان نگاه می‌دارد. ایجاد تغییرات و بازنویسی اگر خواست کارگردان باشد-که فکر کنم در ان صورت هوشیارانه است-مرا ناراحت نمی‌کند، اما وقتی پولدوست‌ها دست به کار می‌شوند،آنوقت است‌ که درد سرها شروع می‌شود. در سالهای گذشته مواردی بود که‌ می‌توانست به مرگم منجر شود،اما اراده‌ام مرا به ادامهء حیات مجبور می‌کند،زیرا کارهایم هنوز تمام نشده. » حسین گفت:«سینهء زنان خشکیده است. » عباس گفت:«لب‌های خودت هم ترک خورده است. » حسین گفت:«دلم می‌خواهد سروصدای بازی بچه‌ها را بشنوم،و این بی‌آب ممکن نیست. حسین به راه رفتهء عباس خیره بود. » زینب نیاز داشت دست این برادر را که حتی می‌توانست پدر خطابش کند،بر شانه احساس کند. » حسین گفت:«اگر می‌توانستند یک ابدیت رنج را برای‌ خود متصور شوند،هرگز دل به مردار دنیا نمی‌بستند. حسین گفت:«سفیدیش وقار رنج‌های تو خواهد بود. مادر گفت:«مهتابی را خاموش کنم؟» پرستار گفت:«آن وقت من چطور این سوزن را به دستش فرو کنم؟» نه حسین بود نه خیمه‌ها. حسین نه ولگام ذو الجناح را که لگام تشنگی مرا در دست داشت. یک سره روشن است!» عباس گفت:«آه،نگو،نگو. گفت:«هی،اسب من، شیهه بکش،با صدای بلند،آن قدر بلند که حسین بداند عباس‌ زنده است. عباس هنوز خاطرهء دست قطع شده را در ذهن داشت که‌ خواست با آن سر مشک را محکم کند. اسب شیهه کشید تا حسین بداند عباس زنده‌ است."

صفحه:
از 50 تا 51