Skip to main content
فهرست مقالات

همسایه دریا

نویسنده:

(2 صفحه - از 98 تا 99)

کلید واژه های ماشینی : دریا، زن، مرد، لبهایش، ماهی، بیجار، آب، بوی دریا، بوی ماهی و بوی بنفشه‌ها، همسایه دریا

خلاصه ماشینی:

"زن توی پیراهن بلندآبی،از همیشه جوانتر به نظر می‌رسید،گرچه تازگیهادو طرف صورتش دوشیار عمیق تیره،از کنار بینی تا دوگوشۀ دهان با حالتی نیم‌دایره،قوس زده بود. برگهای تازه و باران خوردۀ توت را با حوصلۀمادرانه‌ای روی کرمهای داخل جعبه چید و فکر کرد:«با چه ولعی می‌خورند!چه به زندگی چسبیده‌اند!»ولبخندی از سر ملاطفت تمام صورتش را پوشاند. انگار صورتش برای مدتیبا همان حالت خنده،فلج می‌شد،اما حالا،خنده‌هایش کم‌رنگ و بی‌روح بود. »بعد مثل اینکه چیزی به یادش آمدهباشد،نگاهش را از اسمان گرفت و دوخت به رختخوابکنار اتاق،و به مرد که مثل بچه‌ای روی آن آرام خوابیدهبود. » حالا مرد بیدار شده بود و خیره،بیرون را نگاهمی‌کرد. زن با دلسوزی شوهرش را برانداز کرد و دنبالۀحرفش را مثل وقتی که برای کسی درددل می‌کرد،بلندبلند از سر گرفت:«به خدا راست می‌گویم. آن روز که دریا تو را از من گرفت راستی آن روزهم باران می‌بارید. و دستهایش را گرفت جلو چشمهای مرد وبا بغضگفت:«ببین،ببین،انگشتهام کج شده. بعد از ظهر مرد مثل هر روز که تا مه زیاد می‌شد،نفسش به تلواسه می‌افتاد،بنا کرد سرفه کردن. راستیکه زندگی چه سخت بود!گریه‌اش گرفت و توی گریه،خندید. آن روز هم باران می‌بارید!آن روزهم دل من گرفته بود!تو که رفتی،خانه داشت مرامی‌خورد. چه انتظار طولانی و بدی بود!چه سخت گذشت مرد!ماندم و گریه کردم. اغلب این طور بود وقتی دلش می‌گرفت،خواب و بیداریشیکی می‌شد آن وقت توی هر دو وقت،گریه تنها تسکینبود. مرد ساکت بود و خندۀمرموزی صورتش را روشن می‌کرد. مدتهای مدید،انگار داشت با پارچه‌ای سفید استکانی راخشک می‌کرد!نگاهش نقطه‌ای نامعلوم را خیره شده بود."

صفحه:
از 98 تا 99