Skip to main content
فهرست مقالات

تفنگ چوبی

نویسنده:

خلاصه ماشینی:

"به آقای رییس نگاه می‌کردم ولی الیاس و عباس را می‌دیدم. وقتی خیلی عقب می‌افتاد با صدای بلند حرف می‌زد: -پرویز چرا انقدر تند می‌ری؟ -آخه الان زنگ می‌خوره. الیاس زیر لب گفت:«نه»و باز به عباس نگاه کرد،با حسرت. تکه‌ای از نان را کند و در دهان گذاشت و همان‌طور که با ولع آن را می‌جوید گفت: -هر روز ناهارت همینه -هر روز -اگه این جوره،باید بیست روز نونتو بدی تا یک تفنگ بهت بدم. عباس که به نفس‌نفس افتاده بود گفت:«چشم آقا»و به بازی ادامه داد. لقمه بزرگ الیاس را در دهانم جا دادم و شروع کردم به دویدن از جلوی دفتر که رد شدم،آقای مدیر سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: -بچه دیگه بازی بسه،برو ناهارتو بخور. بعد از ظهر وقتی از مدرسه برمی‌گشتیم،در تمام طول راه عباس تفنگ بازی می‌کرد. در راه‌ به الیاس گفتم: -امروز مادرم یک نصفه چغندر پخته هم برام گذاشته،تو فکر می‌کنی اگه اونو بهش بدیم، امروز رو،دو روز حساب می‌کنه؟ -نه،آخه چغندر پخته که چیزی نیست،بابام می‌گه نه بو داره و نه خاصیت. الیاس گفت: -اگه قبول نکرد و نصفه چغندرو هم گرفت،چی؟ من و عباس و الیاس،تا قبل از سربالایی،درباره‌ی چغندر پخته حرف زدیم و در آخر تصمیم‌ گرفتیم،آن را،همان جا،قبل از رسیدن به کولی تقسیم کنیم و بخوریم. روز بیستم،از خانه که بیرون آمدم،نه عباس بود و نه الیاس،من خیلی زود از خانه بیرون‌ آمده بودم. دیگر هیچ‌وقت نیامد آن روز عصر و تمام روزهایی که به آن مدرسه رفتم،هربار از آن‌جا رد شدم،چشم‌هایم به جای‌ خالی مرد کولی خیره می‌شد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.