Skip to main content
فهرست مقالات

ابر می بارید و باران نه!

نویسنده:

(2 صفحه - از 46 تا 47)

کلید واژه های ماشینی : ماد، راننده، قطرات باران، آب، پنجره، شیشه، صداى، سرخ، توى شیشۀ پنجره، حفره

خلاصه ماشینی: "لبخند بر لبش نشست،به سمت خیابان که برگشت یک اتومبیل نارنجی کنارش ایستاد: -مستقیم؟ صادق مردد به راننده نگاه کرد. زیپ اورکتش را بالا کشید و با لحنی جدی گفت: -کجا می‌روید؟ صادق لبخندی زد و با ملایمت پرسید: -شما از باران خوشتان نمی‌آید؟ راننده زیرلب گفت: -با هوای سرد بیشتر موافقم. بدون اینکه به چهره راننده نگاه کند گفت: «کاش همیشه باران می‌آمد»و اضافه کرد:«پس شما موافقید که شیشه پنجره پایین باشد؟» راننده دستی به بینی‌اش کشید و گفت: -خوب راستش را بخواهید نه! راننده سخن صادق را قطع کرد و گفت: -لطفا شیشه را بالا کشید! راننده تکانی به خودش داد و گفت: -نگفتید کجا می‌روید؟ صادق هنوز به قطرات باران که در لابه‌لای برف پاکن‌ها پراکنده می‌شدند نظر داشت. مرد کمی پنجره را پایین کشید: -نگفتید مقصد شما کجاست؟ صادق در حالی که اسکناسی را از جیبش در می‌آورد گفت: -زیر باران!"

صفحه:
از 46 تا 47