Skip to main content
فهرست مقالات

هشتمین خوان نمایشی در یک پرده

نویسنده:

(9 صفحه - از 63 تا 71)

خلاصه ماشینی:

"«هشتمین خوان» نمایشی در یک پرده برای بهرام بیضائی محمد رضایی‌راد افراد: رستم اسفندیار صحنه:ته چاه خشکیده و نیمه تاریک،با نیزه‌هایی که از کف آن رسته است. رستم:این چه حکایتی است؟ اسفندیار:این نه حکایت که گزارشی است گمان شکن(برمی‌خیزد. به راستی که این گزارشی گمان‌شکن است(خشمگین)تو از زندگی‌ شوم خود رهیدی اما مرا و تبارم را دچار شوم بختی ایزدانت کردی. اسفندیار:(رستم را به زانو می‌افکند)می‌دانی که بند تنگ است. رستم:چه را؟مرگ خود یا شوم بختی مرا؟ اسفندیار:رستگاری را،همان که وخشور دین بهی نوید داده بود. رستم:پس خون سیاوش و ایرج چه؟ اسفندیار:آنان را این اقبال بس که نقل داستان‌ها باشند،اما زریر را بریزش‌ها و نیایش‌ها برخوانند. اسفندیار:از این رای برگرد پهلوان سپید چشم(رستم خسته و درد کشیده می‌افتد)اکنون روزگار چوگان دیگری نهاده‌ است. رستم:این پهلوان سالخورده را بگذار یل اسفندیار. رستم:به ایزدان کهن سوگند که همه آرزویم آن بود که مردی باشم ساده‌دل که با زمین پیکار می‌کند و در زیر خار خار خورشید از او بار می‌گیرد. اسفندیار:جهان پهلوان گریسته است؟ رستم:آری،بارها،تنها،در شبانی تار،سر در چاهی خشکیده فرو برده تا هیچ کس نشنود. (به اسفندیار)بر تنم دست بکش بگذار بدانم بیدارم و این نه کابوس است،و این جسم است نه توده‌ای‌ روان که از هوا پرداخته‌اند. بر تنم دست بکش(اسفندیار بر تن او دست می‌کشد:رستم مشمئز می‌شود و می‌لرزد)آه‌ دستانت سرد است. رستم:آن در به کجا باز می‌شود؟ اسفندیار:به دژی عظیم که جهانی دیگر است. رستم:در آن فراز و فرود بر آن هزار پاره تن چه می‌رود؟ اسفندیار:مرا دستوری نداده‌اند که زار بازگشایم،اینجا هزار چشم ما را می‌پایند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.