Skip to main content
فهرست مقالات

ازدواج مثل یک کاسبی است

نویسنده:

(6 صفحه - از 67 تا 72)

خلاصه ماشینی:

"(زن دوباره جارو را روشن می‌کند) زن:(با صدای بلند)خوبه که آدم یه خورده شانس داشته باشه. به طرف مبلی می‌رود و روی آن می‌نشیند مرد بلافاصله از جا بلند می‌شود و با سرعت به طرف رادیو و تلویزیون می‌رود و آن‌ها را روشن می‌کند. نگو آقا پسرشون بعد از ده پانزده سال هنوز نمی‌تونه آلمانی حرف برنه،چه برسه به این که دکتر و مهندس بشه. مهمونی به هم خورده!آخه چرا؟ مرد:چی می‌گه؟ زن:(جلوی گوشی را می‌گیرد)می‌ذاری ببینم دارم چه غلطی می‌کنم یا تو باید توی همه چیز دخالت کنی. زن،مگه تو گذاشتی که من سر دربیاورم یه‌ریز حرف می‌زنی و دخالت می‌کنی (زن،لحظه‌ای مردد است بعد گوشی را برمی‌دارد و شماره می‌گیرد) زن:الو... مرد:تو دیگه چرا داری گریه می‌کنی؟! (زن گوشی را می‌گذارد) مرد:پس چرا قطع کردی؟ (زن همچنان گریه می‌کند) مرد:حالا اگه گفتی که چی شده؟فقط بلدی که آبغوره بگیری. زن:پس مجید الان کجا زندگی می‌کند؟ مرد:حتما پیش دوست دخترش داره کیف می‌کنه. مرد:این یکی رو فقط به خاطر آقا مجید کشیدم. چطور موقعی که مثل یه حیوون توی خونه برای شما مردا کار می‌کنیم،عقب مونده‌ نیستیم چطور موقعی که نه ماه براتون بچه رو توی شکمم تحمل می‌کنیم و بعدشم تا آخر عمر باید مواظبش باشیم عقب مونده نیستیم. (مرد از جا بلند می‌شود و به طرفش می‌رود و محکم به او سیلی می‌زند) زن:(با گریه)بی‌شرف پست،چرا منو می‌زنی؟مگه تو آدم نیستی! مرد:دیگه جای تو توی این خونه نیس برو پیش سمیرا جونت و با هم زندگی کنین. (مرد در را به هم می‌کوبد و از هال بیرون می‌رود زن گریه می‌کند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.