Skip to main content
فهرست مقالات

قصه: سفر دریا

نویسنده:

مترجم:

(8 صفحه - از 288 تا 295)

خلاصه ماشینی:

"میا-وو-وو-و-ه!سوت دوم درست بالای سر آنها به‌صدا درآمد،و صدایی با فریاد گفت: «در گذرگاه کسی نمانده؟» فنلا لبهای پدرش را دید که بازشد:«سلام مرا به‌ پدر برسان. فنلا شنید که پدرش گفت:«خدانگهدار،مادر!» و مادربزرگ دستانش رابا دستکش نخی سیاهی‌ که انگشت حلقه‌دارش را پوشانده بود جلوی گونهء پدر گرفت و با هق‌هق گفت:«خدانگهدار،پسر شجاع‌ من!» این منظره آنقدر زننده بود که فنلا به‌سرعت پشتش‌ را به آنها کرد،یکبار و دوبار بر خود مسلط شد،و به‌شدت به ستارهء کوچک سبزرنگ برروی دکل اخم‌ کرد. از جلوی پلهء بلند برنجی بادقت‌ برروی پادری لاستیکی حرکت کردند و بعد از یک‌ رشته پلکان سراشیب وحشتناک که مادربزرگ را مجبور کرد تا هردوپایش را برروی هر پله بگذارد،پائین رفتند، و فنلا به نردهء برنجی تر و چسبناک چنگ زد و همه‌چیز را دربارهء چتر با سر قومانندش فراموش کرد. بعد او با افاده بیخ گوش فنلا گفت:«چه شرارتی!»و آنها به‌ طرف عقب رفتند و از آنجا به‌سوی یک راهرو که‌ کابین‌هایی در هرطرف داشت،حرکت کردند. شما کابین خود را پیدا نکرده‌اید؟» مادربزرگ گفت:«نه،اما این‌دفعه توجه پسر عزیزم-» پیشخدمت شروع به صحبت کرد:«امیدوارم-» بعد او برگشت و نگاه طولانی و غم‌انگیزی به لباسهای‌ سیاه مادربزرگ و به کت و دامن سیاه،بلوز سیاه و کلاه‌ فنلا با گل سیاه انداخت. دوباره فنلا مادربزرگش را تا اسکله و از آنجا تا درشکه همراهی کرد و لحظه‌ای بعد آنها به‌سرعت حرکت کردند. فنلا یک دست کوچک سردش را در پوست سفید و گرم آن‌ فرو کرد و درحالیکه نوازشش می‌کرد،با شرم لبخند می‌زد و به صدای نرم مادربزرگ و طنین صدای‌ پدربزرگ گوش می‌داد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.