Skip to main content
فهرست مقالات

قصه: چاه

نویسنده:

(6 صفحه - از 250 تا 255)

کلید واژه های ماشینی : سایه، پیری، زن، کاغذ، جوان، چهره، آسمان، باد، دریا، آب

خلاصه ماشینی:

"جوان گفت-«اگر اینهمه فکر کنم به این پیرمرد مو تا شانه آویزان مثل برف،با وسط سر صاف؟کشت‌هام‌ واقع کشت‌هام تباه می‌شوند و آن جفت چشم میشی درشت،نمی‌توانم بهشان برسم،وقت بیل زدن،کرت کشیدن، همه‌اش کاغذهاش برابر چشمهام پرپر می‌زنند» من گفتم:«درست مثل من!اگر مثل نوشیدن لیوانی آب خنک،جرعه‌جرعه،زیر تف آفتاب جنوبی،حتی‌ کنار همان کنار،پیر شدنم را حس می‌کردم،خوشبخترین بودم!اما بیاد می‌آورم،دشت خشک،آفتاب آویخته بر بلندای‌ کنار تا رسیدن،از کجا آمده بودم؟کنارهء دریایی پهناور،پلک می‌زد،لبخند داشت،غرش می‌کرد،چونان پلنگ برجسته‌ از بلندترین کوه نبوده. بیگم گفت:«هفت چمدان با خودش آورده است،لابد همه‌شان پر کاغذند،کس دیده لباس عوض کند؟ پیرمرد گفت(بخود البته):او نیز روزگاری به پشت دراز کشیده در شب و زیباترین آبله‌های هستی را بر طاق‌ آسمان نگریسته و به لبخندی فکر کرده است؟ من گفتم-:«کاش بیاد می‌آوردم،نه مادربزرگ!هم‌اکنون آنها در میدان ده،از من می‌گویند اما اگر عصام را بردارم از میانشان عبور کنم،نه بگونهء نسیم،توفان حتی. گفتم:-«گفته‌ام نه؟آن فضای گیرا،صدایی از عالمی دیگر بود شاید که پای چاه،نزدیک کنار که‌ رسیدیم صدامان کرد،شاید؟این را گفتم؟نه صداش را شنیدیم وگرنه چرا هر چهار در دمی ایستادیم،چشم در چشم‌ هم و دمی دیگر هشت چشم به دهانهء چاه و یک سایه،هر چهارتامان،زیر آفتاب یک سایه شدیم،هر چهارتامان باهم، به یک صدا گفتیم«چاه»و سکوت آمد و سکوت روی شانه‌هامان سنگین شد و نشستیم،خسته،عرق کرده تن سپرده‌ به تب اشتیاق،حالا اگر بیاد بیاورم،آن سایهء بی‌چهره را به من می‌شناسانی؟» سایهء زن گفت:«سایهء بی‌چهره؟تو گمان می‌کنی آن دیگر سایه خود تو هستی؟باید می‌پرسیدی آن دو سایه‌ را."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.