Skip to main content
فهرست مقالات

قصه: قناری

نویسنده:

(8 صفحه - از 204 تا 211)

کلید واژه های ماشینی : قصاب، قناری، مادر، صدای قناری آسمان شهر کوچک، ستاره، مهر، شفاف، آسمان، شاخک، مادربزرگ

خلاصه ماشینی: "» -«می‌یابی!هنوز نوجوانی!» -«من که راز شبانه را شاهد بوده‌ام؟من که‌ می‌دانم قصاب چرا تن به زلال شیرین مهر شسته‌ است؟» -«غیرممکن است همه چیز را همگان بدانند، حرف معروفی است،کاش می‌توانستم حرفی بهمین‌ معروفی،اما تازه،در گوشت زمزمه کنم!پدرت سبزیها را می‌شناسد،با نگاهی درمی‌یابد کدام سمی است،تو نیز می‌توانی؟» -«مسلم است که در توان من نیست!» -«خود را مسوزان!ن ترد و شکننده و شفافت را، به تیرگی مکشان!می‌دانم وقتی خود قصاب با تو حرف‌ بزند،دیگر مردم را سایه نخواهی دید؛واقعی،چنانکه‌ هستند،در چشمت گل می‌کنند،آنوقت دیگر توقع بیهوده‌ نخواهی داشت. آهسته گفتی:«چرا مردم از شما این همه هراس‌ داشتند؟»صدای قصاب نبود که به پاسخ لب گشود، قناری بود که با زبان قصاب با دلچسب‌ترین واژه‌ها، حرف می‌زد: -«عادت خوبی نیست،بدیهامان را در دیگران‌ می‌بینیم؟اوایل گفتم،صبر کارها را سامان می‌دهد، اما نشد،نه که خواسته باشم گناه خود را پنهان کنم؟دم‌ به دم خقلم وامی‌گشت،بی‌اراده،روح در سراشیبی‌ افتاده بود و می‌رفت،نمی‌دانم کس دیگر بود چه‌ می‌کرد؟باد می‌آمد به گوشم حرف آنها را می‌کوبید. صدایی که سعی داشتی‌ آواز قناری را لطمه‌ای نزند،گفتی:«تا نگاهت به‌ آسمان میان ستاره‌ها،گویی بر خیزابها سوار بود،تو بودی،اما اختران که پایین آمدند،بزرگ شدند و برق‌ چشمهایت را زیاد کردند؛آنگونه که انعکاس نگاهت‌ پشت‌بام همسایه را مثل روز روشن کرد،دریافتی از تنت کسی بیرون آمد،کسی با شمایل تو،با نام تو،تو ناظر بودی،خود را می‌دیدی که با تن شفاف چشم به‌ آسمان دارد و از نگاه او همه چیز را دیدی."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.