Skip to main content
فهرست مقالات

سرمقاله: اولین عشق

خلاصه ماشینی:

"بعد از آن اگر کمی هم شانس بیاورم،مراسم‌ تدفین درست و حسابی،با حضور زنده‌های عزادار و بیوه‌ای برگزار می‌کنند،که هر از گاهی‌ هرچند متوجه می‌شوم که توی خود قبر کمتر از هر جای دیگری گرد و خاک دارد،چون تقریبا همیشه خاک این قبرها خیلی غنی و سخت است و خود مرده هم هیچ گردوخاکی ندارد،مگر اینکه سوزانده باشد. چون اگر اینطور بود پس چرا واژهء«آن»را برای‌ سرگرمی روی تاپاله ماچه گاو می‌نوشتم؟یا بوته گزنه را دو دستی از ریشه می‌کندم؟برای خاتمه دادن به این وضعیت و برای این‌که سعی کنم تا ازاین‌حال و روز خلاص شوم،یک روز غروب سر ساعت همیشه‌گی متوجه شدم که به طرف نیمکت می‌روم،جایی که او می‌آمد و کنار من می‌نشست. و وقتی ناگهان متوجه گریهء بی‌ دلیلم می‌شدم به این خاطر بود که چشمم به چیزی خورده‌ باشد،برای همین غروب آن روز از خودم پرسیدم:«واقعا این‌ دستپوش مرا به گریه انداخته یا این کوره‌راه که چاله‌وچوله‌ اش مرا به یاد جاده‌های سنگی می‌انداخت،یا این‌که چیزی‌ دیگر،چیزی که اتفاقا چشمم به آن افتاده باشد. چون ترانه‌های‌ دیگری در زندگی‌اش به گوشم خورده بودند و شنیده بودم،بعید است در زندگی هرکس،حتی‌ فردی مثل من که زندگی‌اش چندان فرقی با زندگی یک کر نداشت،آواز و ترانه‌ای نشنیده باشد، نه تنها خود ترانه بلکه هیچ،حتی یک کلمه یا نت آنها را به خاطر ندارم،اگر هم چیزی به یادم بیاید آنقدر کم و ناچیز است که می‌شود نادیده گرفت،به‌هرحال این جمله خیلی طولانی شد،بگذریم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.