Skip to main content
فهرست مقالات

سپیده دم پاییزی

نویسنده:

مترجم:

(4 صفحه - از 48 تا 51)

خلاصه ماشینی:

"آلکس با نگاه به آخرین درختی که باید آن‌ را می‌انداخت و هنوز برابر او ایستاده بود فکر کرد: «برگهای زرد شده همه جا هستند،روی خاک و توی‌ آسمان». درختهایی که انداخته بود چند سال داشتند؟همان طور که در مدرسه یاد گرفته بود،شروع به شرمردن دایره‌ها کرد،روی یک تنه‌ درخت هجده تا شمرد و روی دیگر پانزده تا و داشت همین کار را روی تنهء سوم انجام می‌داد که به‌ ناگاه صدایی او را باز داشت: -آنجا چه کار می‌کنی کله پوک؟ آلکس برای لحظه‌ای ماتش برد. آموزگار همان طور که به شعر آلکس گوش می‌داد لبخند می‌زد و هنگامی که آلکس شعرش را تمام‌ کرد،برای نشان دادن رضایتش،با دست روی‌ شانه‌اش زد و تکرار کرد: -بله،بله او را به مدرسه می‌فرستیم،حالا همه‌ راهها برای آنها باز خواهد بود. اکنون آموزگار پارتیزان گفته بود آلکس را به آنجا می‌فرستد،نمی‌دانست برای چه،اما به حرفهای‌ معلم قدیم خود اطمینان داشت و در برابر چشمهایش،اینک شهر و مدرسه‌ای بزرگ با نرده‌هایی آهنی شروع به جلوه گری کرده بود. آیا می‌توانست تمام آنچه را که‌ آن روز احساس کرده بود به او بفهماند؟ در راه برگشت،گیون به تندی به او گفت: -دیگر با من برای هیزم شکستن نمی‌آیی،این را توی کلهء پوک فرو کن!آلکس با نگاهی ملتمسانه‌ به او چشم دوخته بود. آیا واقعا به درد هیچ کاری‌ نمی‌خورد؟ به سادگی با خود گفت:اگر با گیون نروم،به هر حال با کس دیگری به هیزم شکنی خواهم رفت و برای خودم هم بهتر خواهد بود،چون دیگر ناسزا و سرزنش نخواهم شنید."

صفحه:
از 48 تا 51