Skip to main content
فهرست مقالات

همدان (3)

نویسنده:

خلاصه ماشینی:

"استیاژ از اینخواب بخیال افتاده و دختر را که آبستن بود از فارس‌ خواست و چون موقعحمل او شد پسری آورد استیاژ آن مولد را بصدر اعظم‌ خود که هارباکس نام داشت سپرد و حکم کرد طفل را ببرد و بکشد هارباکس‌ گریان بمنزل رفت و نخواست نورسیده را بکشد یکی از چوپان‌های شاه را که موسوم به میترادات بود و گاوها را برای چرا بکوه میبرد طلبید و به او گفت‌ حکم شاه است که این طفل را ببری روی کوه بی‌آب و علف بگذاری تا از بی‌قوت و قوتی بمیرد اگر او را زنده گذاری تو را پادشاه بسخت‌ترین مجازات‌ خواهد کشت شبان کودک را گرفته بمنزل رفت زن جوان او که اسپاکو نام‌ داشت در غیاب او پسری مرده زائیده بود چون شوهر را دید پرسید هارباکس‌ ترا برای چه خواسته بود شبان در جواب گفت در شهر چیزها دیدم و شنیدم‌ که کاش ندیده و نشنیده بودم طفلی دیدم در جامه زرین و هارباکس از طرف‌ پادشاه بمن حکم کرد که او را ببرم روی کوه بگذارم طفل را اسپاکو دید مفتون زیبائی او گردید و گفت دریغست که چنین وجود قشنگی را نابود کنند بیا از تلف کردن او درگذر شبان میترسید که مطلب مکشوف شود و سبب‌ هلاک او گردد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.