Skip to main content
فهرست مقالات

حدیث محبت

نویسنده:

خلاصه ماشینی:

"اشارت رفت که جناب بقا را در سرودن قطعه مهارت‌ و دقتی خاص است و قطعات مولود طبع ایشان بسیار لطیف و روان و ساده است،سنایی و مولانا را داستانی‌ است که چون یوسف عزیز مصر گشت هر کس تحفه‌ای‌ به نزد او برد،روزی دوستی به دیدار وی شتافت،یوسف‌ گفت:برای من چه ارمغان آورده‌ای دوست گفت: (به تصویر صفحه مراجعه شود) اندیشیدم که هر چه برای تو آورم از آن بهتر در دسترس‌ داری،تنها حسن توست که نظیر ندارد،از این رو آینه‌ای تو را به ارمغان آوردم تا روی دل آرای خود را در آن بنگری: «آینه آوردمت ای روشنی‌ تا ببینی روی خود یادک کنی» و بقا این مضمون را در قطعه‌ای چنین آورده: «به خویش گفتم باید برای هدیه دوست‌ در انتهای سفر تحفه‌ای گران ببرم هر آنچه را که پذیرای خاطرش باشد فراهم آرم و نزدش به ارمغان ببرم جهان بگردم و شیئی نفیس و بی‌مانند که مثل آن نتوان یافت در جهان ببرم متاع قابل و ارزنده‌ای که در بر او بود ز مهر دل خسته ترجمان ببرم به هر دیار که رفتم به هر کجا جستم‌ نبود تحفه شایسته‌ای که آن ببرم هر آنچه بود کمی داشت ز او،به خود گفتم‌ نزیبد آنکه گلی را به گلستان ببرم ز دوست خوبتری نیست در جهان،نسزد که هدیه شمع به خورشید آسمان ببرم پس از تفکر بسیار بهتر آن دیدم‌ یکی که جلوه او را دهد نشان ببرم گزیدم آینه را ز آنکه بهر هدیه دوست‌ ز روی دوست نکوتر چه می‌توان ببرم»."

صفحه:
از 26 تا 27