Skip to main content
فهرست مقالات

غروب آخرین سپیده - داستان قتل عین القضات همدانی

نویسنده:

(8 صفحه - از 762 تا 769)

کلید واژه های ماشینی : عین القضات، عین القضات همدانی، سرنگهبان، چشم‌های عین القضات، داستان قتل عین القضات، قاضی‌القضات، خدا، عقل، مرگ، دین

خلاصه ماشینی:

"قاضی القضات، دست راست را به آسمان بلند کرد و گفت:«آرام باشید!آرام!ما، شما مردمان را به این مکان فراخواندیم، تا خود با چشمان خود ببینید و با گوش‌هایتان بشنوید، که حافظان بیضه‌ی اسلام، جز به عدل نگویند و جز به عدالت حکم نکنند. پس، قاضی القضات، جمعیت را به سکوت فراخواند و با این جمله که امیر را سلامت و حکومت مستدام باد، چنین آغازید؛«کاش!ای مرد جوان!استادت، امام غزالی این‌جا بود، تا به چشم خویش می‌دید، چگونه شاگردی پرورانده است. آن‌گاه، روی به مردمان کرد و گفت:«استاد من، احمد غزالی بود، نه امام محمد غزالی، احمد، خود، درویشی گزید، چرا که راه برادر و راه شریعت را، راه ریا می‌پنداشت، اما قاضی راست می‌گوید!من مروج و مبلغ آن‌چه بودم، که استادانی هم چون غزالی در گوش زمانه سروده بودند. مرا مرگ، نزدیک است!قاضی القضات می‌گوید، پدران من اسلام را پذیرفتند تا در رحمت الاهی را به روی خویش بگشایند!آیا در میان شما کسی هست، که بداند، اسلام چگونه به این سرزمین آمد؟آیا شما می‌دانید آنان که اسلام را بر این سرزمین حاکم ساختند، از چه روش‌هایی استفاده کردند و چگونه می‌اندیشیدند؟معاویه، خطاب به والی خوزستان و فارس«زیاد فرزند ابیه»می‌گوید:«این مردم(ایرانیان)را باید ذلیل کرد. اینان!همان کسانی که قاضی القضات، محمد فرزند عبد اله مکی، از نخمه‌ی ایشان است، به نام عدالت و آزادی و برقراری حکومت خدا، به این سرزمین تاختند، شهرها را ویران کردند، کتابخانه‌ها را سوزاندند، مردمان را از زن و مرد و کودک و پیر و جوان کشتند، آن‌چنان‌که از کشته، پشته ساختند و از خون، جوی، روان کردند و جز تخم نفرت و کین و دروغ و ریا نکشتند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.