Skip to main content
فهرست مقالات

نی نوا

نویسنده:

(2 صفحه - از 42 تا 43)

خلاصه ماشینی:

"اشرف السلطنه چند روزی برای استراحت من خانه را خلوت می‌کند و من سعی می‌کنم بار و بندیلم را برای‌ سفری طولانی ببندم و همه چیزهایی که برایم عزیز و ماندنی است،با خود بردارم. بعد از تعارفات اولیه،پیشخدمت جوانی با سینی‌ چای وارد می‌شود و سینی را می‌گیرد جلوی‌ اشرف السلطنه که با ماری مشغول صحبت است. اما هنوز شلاق در دستهایش تکان‌ می‌خورد و با همان حال می‌گوید:«خوب خانم‌ اشرف السلطنه،حال راضی شدید و عذر ما را پذیرفتید؟» دوباره حالم به هم می‌خورد و خدا خدا می‌کنم که‌ بیهوش نشوم. بعد می‌رود شلاق را سر جایش‌ می‌گذارد و از جعبهء طلای ظریفی یک سیگار بیرون‌ می‌آورد و آتش می‌زند و می‌نشیند پهلوی‌ اشرف السلطنه که شیفتهء عروس آینده‌اش شده است. اشرف السلطنه اصرار دارد که روز عروسی شاهین و ثریا نامزدی مرا با ماری اعلام کند،اما من چگونه‌ می‌توانم با یک شکنجه‌گر زندگی کنم؟به بهانهء اینکه‌ دکتر گفته تغییر آب و هوا بدهم،هر روز،با اسب‌ خارج می‌شوم و به گوشه‌های دنج پناه می‌برم. خالو به زمین نگاه می‌کند و من فکر می‌کنم شاید او هم جوابی برای حرفهای من ندارد،آخرش یک مشت‌ خاک از روی زمین برمی‌دارد و می‌گوید: -«این چیست فرزندم؟» -خوب،معلوم است دیگر،یک مشت خاک. خالو با صدایی عجیب که انگار از دنیای دیگر است‌ می‌گوید: «تو می‌توانی مثل پدر بزرگت یا عموها یا پسرعموها و یا مادرت بچسبی به همان چیزی که آخرش می‌شود یک مشت خاک."

صفحه:
از 42 تا 43