Skip to main content
فهرست مقالات

پرستو

گزارشگر:

خلاصه ماشینی:

"زندان قدغن کرده بود که از بیرون و از سوی خانواده‌ها،چیزی به داخل زندان آورده شود،حتا چای هم به ما نمی‌دادند و همه‌ی این‌ها،به این خاطر بود،که رستوران آن‌ها رونق داشته باشد. و او باز فریاد:چرا جمع نکردید؟من گفتم:ما همه‌جا را تمیز کردیم،این هسته‌ها بعد ریخته شده‌ است،گمان من این است که شما ریخته‌اید. نیم ساعت بعد،سرهنگ زیبایی آمد ولی او داخل زندان نشد و در اتاق افسر نگهبان در بیرون قزل‌قلعه ماند. اندکی با افسر نگهبان و سروانی که از دژبانی آمده بود،صحبت کرد وقتی متوجه شد مرا زده‌اند،دستور داد من را روی پتو بگذارند و پیش او ببرند. همین اسماعیل‌پور والی در یکی از هفته‌نامه‌ها،مطلبی داشت،به این مضمون که:من با برادر داد شاه در زندان بودم،از چشمان او خون می‌بارید و روشن بود که مانند برادرش آدم‌کش است... نزدیکی‌های غروب، یکی از گروهبان‌ها،جلو اتاق آمد و مقداری ناسزا حواله‌ی ما کرد که:به این پیر مرد چه کار دارید،شکایت کرده است که شماها کارهای سخت را به او واگذار می‌کنید،چرا رعایت او را نمی‌کنید... نخستین ملاقاتی بود که بعد از آمدن ساقی و رفتن دو گروهبانی که پیش از این نام بردم و رفته بودند داشتم. من بی‌اختیار یادم آمد که 500 تومان در بانک دارم و بدون این‌که بتوانم کاری‌ بکنم،تنها گفتم:اگر من می‌توانستم به بانک بروم و این 500 تومان را بگیرم دست‌کم‌ چند ماهی خرج زندگی را داشتی!ساقی بالای سر ما ایستاده بود و حرف‌های ما را می‌شنید،بدون این‌که من توجه کنم. » من تازه داشتم،می‌فهمیدم منظور ساقی چیست!گفتم:ساقی تو مرا با این عملت نیمه‌ جان کردی!او گفت:راه دیگری نداشتم،این تنها راه بود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.