Skip to main content
فهرست مقالات

صندوقچه - یک داستان غیر واقعی

نویسنده:

(6 صفحه - از 107 تا 112)

خلاصه ماشینی:

"آن‌ها نام دوستان مرا می‌خواستند،نام کسانی را که جرمشان این بود که پوست نبشته‌های قدیمی را خوانده و اندیشیده و در جست‌وجوی«کیخسرو»که در برف گم شده بود،راه‌های نرفته را پیموده‌ بودند. یک شب مرا با یکی از این جوانان که در دنیای‌ تصور خود می‌پنداشت او هم می‌تواند رستمی‌باشد با چشمان بسته روبه‌رو کردند و آن‌ جوان که طرح خنده‌آوری از رستم بیش‌تر نبود،برای من اعترافی کرد و گفت: -ایشان افکار من را منحرف کرده است. من‌ نمی‌خواستم این صندوقچه را تحویل سنبله جادو بدهم که جهانی را به تباهی کشانده بود و از چین و توران و ایران باج می‌گرفت. به خودم برگردم:زیر بازجویی در قلمرو«کابل»سر مرا به دیوار کوبیده بودند و دچار بیماری غش شده بودم و هرچند گاه با دست‌های از پشت بسته مرا همراه با محافظ-دیوی‌ جوان و خجالتی-نزد پزشکی هندی می‌بردند. در باز شد و خسرو را هل دادند تو و هم زمان با بسته شدن در،خسرو چشم‌بند را برداشت و گوشه‌ای افکند و در حالی که رگ‌های گردنش متورم شده بود گفت: -یه بار ما باهم نشستیم و جامی شراب کهن نوشیدیم،تنها!... جرم من این بود که در یک لوح سنگی خوانده بودم که پهلوانی سینه سوخته و دردمند به نام«برزو»از ایران برمی‌خیزد و تک و تنها به جنگ سنبله جادو خواهد آمد و بر او چیره خواهد شد... چشم گرداندم و خسرو را دیدم که به پشت با دست‌های گشوده و دهان باز توی خون خودش غرق شده بود و به زحمت آخرین ذرات هوا را به درون ریه‌هایش‌ می‌کشید و سینه‌اش خس خس می‌کرد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.