Skip to main content
فهرست مقالات

عشق های بدفرجام

نویسنده:

خلاصه ماشینی:

"لحظه‌ای بعد که بحث و اظهارنظرها پایان گرفت گویی وقت مناسب فرا رسیده بود، پیرمردی که در کنار جوان‌ها نشسته بود، چند پک پیاپی به چپقش زد و خاکستر آن را در گوشه‌ای از چادر که زمین بدون فروش بود تکاند و خطاب به خان گفت: ای خان عزیز، همان‌طور که همه‌ی اهالی ایل خبر دارند چندسال پیش هنگامی که غارتگران به ایل ما حمله کردند نه تنها اموال ما را به یغما بردند بلکه در آن گیر و دار زن من یعنی مادر فرزندانم نیز به دست آن‌ها به قتل رسید، ان وقت من ماندم و شش پسربچه‌ی قد و نیم‌قد که تنها خدا می‌داند آن‌ها را با چه مرارتی بزرگ کردم، حال که بزرگ شده‌اند و هر کدام برای خود مردی شده و باید سرانجامی بگیرند، از بخت بد من هر شش نفر آن‌ها عاشق یک زن شده‌اند، آن زن هم(ماه سلطان)دختر کامرداس است که هم‌اکنون به اتفاق پدر در زیر همین چادر حضور دارند و اشاره به زن جوان و شادابی کرد که خود را غرق در لباس زیبای محلی کرده و در انتهای چادر، کنار پدر نشسته بود و ادامه داد:چنان‌چه متوجه جریان فرزندانم نمی‌شدم ممکن بود در رقابت عشقی‌شان رودرروی هم قرار گیرند و موجب بدنامی ایل ما شوند به ناچار، به کمک یکی از دوستان توانستم به پسرانم به‌قبولانم که هر کدام آن‌ها را خانم ماه سلطان پذیرفت، می‌تواند شوی او شود و دیگر برادران از عشق خود نسبت به آن خانم صرف‌نظر کنند."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.