Skip to main content
فهرست مقالات

سنگ های آوازخوان

نویسنده:

مترجم:

خلاصه ماشینی:

"این همان دامنه‌ای است که در آن‌جا آن گوساله‌های پخمه با لب و لوچه‌های خیسشان را نگاه می‌داشتم و با دوستان کوچکم چوب گرد آورده آتش درست می‌کردیم و انگار زمین گرم می‌شد!این رود، همان‌جا که اردک‌ماهی‌های سبز رنگ، برای تخم‌ریزی گیاهان را می‌شکافتند و آن کشتزار هزاران بار پیموده شده، شخم زده شده با همه‌ی سنگ‌هایش که از دیرباز به جا مانده و با آشیانه‌های چکاوک‌هایش، مگر مال من نیست؟ زمزمه‌ی رودخانه بر خاک بهاری، همچون زمزمه‌ی زمان است. موژیک دوباره به خیش چسبید، خاک را برگرداند، خیش به سنگ برخورد و بانگ برآورد، ملکه‌ی جنگل کار سخت مرد را دید، اشک مرواریدگون ارغوانی از چشمانش روان شد و پرسید:-تو مرا دوست نداری؟-نه، زیبای زیبایان!کشاورز، تنها به همسرش می‌اندیشد!-و تو ای شخم‌زن!اکنون که چنین است بگو ببینم برای آن وفاداری زناشویی، چه پاداشی را شایسته‌ی خودمی‌دانی؟ -من به چیزی نیاز ندارم، زیبای من!و سخن نغز شما را می‌ستایم!ملکه‌ی جنگل، تکه سنگی را از شیار کشتزار برداشت، با اشک‌های خود سنگ را خیس کرد، با گیسوی ابریشم‌گون خود خشکش کرد و آن را به سوی مرد رنجبر دراز کرد و گفت-دلاورمرد!"

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.