Skip to main content
فهرست مقالات

بختیارنامه: داستان سیم، حکایت پادشاه حلب زمین

نویسنده:

(6 صفحه - از 319 تا 324)

خلاصه ماشینی:

"وزیر آمد بهزاد را از این معنی خبر داد بهزاد گفت برو بگو قیصر را دختری هست نگارین نام باید که زود ایلچی بفرستی و او را برای من‌ بخواهی وزیر آمده پادشاهرا خبر دادشاه غمناک شد گفت برو پسر را بگو که مرا ایلچی فرستادن دریغ نمیاید او ملک روم است و من ملک‌ حلب اما او بمنن رغبت نمیکند و هم او را کیش دیگر است وزیر آمده‌ بهزاد را خبر دار نمود بهزاد دانست که پدر باین رغبت نخواهد کرد وزیر را گفت البته این کار را بهر من بساز چون وزیر آمد و عرضه نمود شاه پسر را بغایت دوست میدانست چاره ای ندید ایلچی فرستاد چون بروم رسید و قیصر خبر دار شد فرمود که ایلچی را آوردند چون رسول پیش آمد بعد از ثنا رسالت را تبلیغ نموده قیصر را از این بد آمده گفت قیصر در چشم‌ اندک نماید دخترم را صد و پنجاه هزار دینار دست پیمانست هر که این را بدهد دخترم را تواند برد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.