Skip to main content
فهرست مقالات

آفتاب

نویسنده:

(2 صفحه - از 39 تا 40)

کلید واژه های ماشینی : شاپور، شعلۀ، آتش، علیجان، نان، چای، اسب، سیاه، طایفه، نگاه

خلاصه ماشینی:

"محمد گفت: -می‌خواهم پیش از ئی که کوچ کنیم طرف رودبار، کلۀ سحر،گله را یله بدهم اون سوی کل. قدسی گفت:حالا که علیجان برگرده،به امید خدا حنابندانش می‌کنیم به اسم گلنار. خوبه مثل شما زنها که دلتان دل بزه و از صدای شغال رم می‌کنید؟ قدسی آزرده گفت:من رم می‌کنم از صدای شغال؟ منی که پلنگی زاییده‌ام. محمد گفت:خب خوب که نگاه کنی کم نیس با لشکری در بیفتی،تنها و خانه‌ها از دستت آسایش نداشته باشند. محمد گفت: خان دارزین5از ترس علیجان جرأت نداره ازئی طرف بگذره. قدسی،به تردید،پرسید:حالا چرا علیجان شبانه رفته،تفنگش را تحویل بدهد؟دامی نباشه در کارشان؟ تومی گی چرا امنیه فرستاده ان به اینجا؟ها؟ سایه‌ای از شک در نگاه محمد دوید. قدسی گفت:پس کاش که علیجان نمی‌رفت. محمد گفت:خیال می‌کنی اگر تنها نمانده بود می‌رفت؟همۀ اونهایی که به قرآن قسم خورده بودند، ایمانشان را نادیده گرفتند،همه. قدسی پرسید:برای چی؟ شاپور گفت:عاقبت آدم رذل همینه،دیگر. -پس برای چی به روی خانها تفنگ کشید؟برای چی یاغی و آدمکش شد؟ قدسی گفت:می‌گی آدمکش؟اما برادر،او دل نازکه. دست بر سر زانو کوبید که: -عجب حرفی خواهر!که او دل نازکه؟هووم!پس پسر بیژن خان را کی کشت؟اون جوون برازنده را؟ ها؟ محمد،سخت خیره شاپور را نگاه می‌کرد. قدسی،به صدایی نرم گفت:پسرم یلی‌یه،سرفراز،قد بلند با پیشانی پهن و گردن کشیده و چشمان درشت. قدسی به خشم گفت:ساکت!پسرم رشیده. شاپور برگشت و با آن پتوی سیاه و چشمان دریده و نگاه هار،خیره ماند به قدسی. -ها،آفتاب!کجا به جا گذاشتی آن سوار بی‌مثالث را؟به چه دستی سپردی پسرم را،یلم را؟کو پسر سوارم،شهسوارم،که آفتاب اسبش بود؟ قدسی می‌گفت و از جماعت،هقاهق گریه بر می‌آمد."

صفحه:
از 39 تا 40