Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: حسرت خاک

نویسنده:

مترجم:

کلید واژه های ماشینی : کارگرها، داستان، مزرعه، سرکارگر، سیگار، زمین، جوان، بته‌های، پول، فریاد

خلاصه ماشینی:

"جوان قوی‌هیکل و درشت‌صورت کج‌ بیلی را که در دست داشت با همهء نیرویش‌ در زمین فروبرد و فریاد زد:«اگر خدا هم‌ بیاید نمی‌تواند مرا از این مزرعه بیرون‌ کند... وقتی که سرکارگر یکبار دیگر فریاد زد،یکی‌ از آنها که نشسته بود،بلند شد و گفت:«تو حرفت را با ارباب تمام کن،آن‌وقت،کارمان‌ را شروع می‌کنیم. » با شنیدن این حرفها همه سرها به‌ طرف یدک‌کشی که در کنار جاده پشت یک‌ جیپ بسته شده بود برگشت. سرکارگر که‌ دید وضع جدی شده است دخالت کرد و چند قدم جلوتر آمد و گفت:«نگاه کنید!ارباب را ناراحت نکنید. او را با دست کنار زد و به ارباب نزدیک شد و گفت:«ما این مزرعه‌ را بیل خواهیم زد. دسته اسکناس را که در جیپ داشت درآورد و چهار صد و بیست و هفت‌ و نیم لیره شمرد و بدست پیرمرد داد و پرسید: «درست است دائی؟ -خدا برکت بدهد آقا؟ -شما هم شاهد باشید که پولشان را تمام و کمال گرفتند. سرکارگر در کنار ارباب مؤدبانه نشسته بود و گاه‌گاه از چهره‌اش معلوم می‌شد که‌ می‌خواهد حرفی بزند. دست چپش را به جیب شلوار کوتاهی که به پا داشت فرو برد و پاکت سیگاری درآورد و به طرف‌ سرکارگر دراز کرد و گفت:«به رفقا تعارف‌ کن. بعد با فندکی که زنجیر آن با یک‌ سنجاق قفلی به لباس کارش وصل بود اول‌ سیگار ارباب را و بعد سیگارهای دو ژاندارم‌ را که پشت سر آنها نشسته بودند روشن کرد و فندک را که بر اثر باد خاموش شده بود دوباره روشن کرد و سیگار خودش را هم‌ آتش زد و چند پک عمق به آن زد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.