Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: شال

نویسنده:

مترجم:

(3 صفحه - از 22 تا 24)

کلید واژه های ماشینی : شال، مادرم، فروشگاه، فروش، زن، رنگ، دختر، ابریشمی، پول، دزدی

خلاصه ماشینی: "چون ماما با حالت خوشایندی چهره‌اش را هم می‌کشید- چهره‌اش زیبا و بدون چروک بود،چهره‌ای که هنوز جوان بود(سن‌ پدر و مادرم برایم مثل رازی بود که جرأت نمی‌کردم پرده از آن‌ بردارم اما آنها در مقایسه با پدر و مادر اکثر دوستانم،معلوم بود که‌ «جوان»اند؛آنها در اوایل دههء سی سالگی‌شان بودند)و با صدای‌ گرم خود نجواکنان،انگار که این رازی باشد بین من و او،به من‌ می‌گفت:«عزیز دلم چی‌کار کردی... وقتی واردشان‌ می‌شدم انگار که در مه رقیق یک کابوس قرار داشته باشم چشمانم‌ جایی را نمی‌دید و قادر به نفس کشیدن نبودم،به همین دلیل در عرض چند ثانیه،حتی قبل از اینکه این سؤال تند و تیز را که«بله؟ کمکی از من ساخته است؟»درست و حسابی بشنوم-سؤالی که‌ انگار برای ترساندن و بیرون کردن آدم بود-از آنجا می‌رفتم. طوری که انگار فلج شده باشم در برابر نگاه خیرهء متصدی فروش بی‌حرکت ایستادم؛ از یک طرف احساس می‌کردم که به شدت دلم می‌خواهد دست‌ به دزدی بزنم(احساسی که تا پیش از آن لحظه از من پنهان بود) و از طرفی احساس می‌کردم که این کار بی‌فایده است و این وسط گیر کرده بودم. در ضمن اینکه او با حرکات سریع،شال بسته‌بندی شده‌ را در یک کاغذ کادوی صورتی براق که«تولدت مبارک!»بر آن‌ نقش شده بود،می‌پیچید،من جرأت کردم تا سرم را بالا ببرم و قیافهء زن را خوب نگاه کنم و در این هنگام با اندکی حیرت،دریافتم‌ که او آنقدر که گمان کرده بودم مسن نیست؛از مادرم خیلی مسن‌تر نبود."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.