Skip to main content
فهرست مقالات

یک نویسنده یک داستان: آیینه لیداسال

نویسنده:

مترجم:

خلاصه ماشینی:

"از من خواسته‌اند که بیایم‌ از شما بپرسیم که آیا فلی پیتو میل دارد که امسال«شاهزادهء قهرمانان جشن باشد؟» فلیپ الویسورس به پتر آنخلا اشاره کرد که به او نزدیک‌ شود و در این حال با دقت و منحصرا به گفته‌های کور گوش می‌داد پس گفت: -این موضوع را باید با خود فلی پیتو در میان بگذاری. بالاخره گفت: -دربارهء این موضوع بیشتر باید فکر کرد تا حرف زد،حالا می‌بینی بنیتو که سفر تو به اینجا برای هیچ نبوده؟و تو فلی پیتو اگر اینطور که خیال داری بنیتو را با خود ببری می‌توانی در قریه‌ لباسی را که به تو بهتر می‌آید امتحان کنی،شاید به دستکاری و اصلاح احتیاج داشته باشد. خوب که فکر کرده بود از دیدن‌ پسرش در آن لباس پرزرق‌وبرق احساس رضایت نکرد،اما چگونه می‌توانست مخالفت کند،زیرا در این صورت احساس‌ ایمان و مذهب پتر آنخلا را که در آن هنگام بیدارتر از همیشه‌ بود سرکوب می‌کرد،پس اکراه خود را در زیر یک شوخی که به‌ نظر زنش بسیار هم بدمزه آمد،پوشاند. پتر آنخلا از فکر اینکه مبادا در این ساعت و در شب‌ قبل از جشن بانوی بزرگوار،دختری با لباس«قهرمان جشن» که پسرش فلی پیتو باید آن را بر تن کند خوابیده باشد،بر خود می‌لرزید. چه زنی در این لحظه با لباس فلی پیتوی‌ نازنینم خوابیده است؟ لیداسال که در روز با دو گونهء برجسته چون سیب بود،در شب سراپا چشم شده بود و با نگاهی جستجوگر همهء گوشه‌های‌ اتاقی را که در آن می‌خوابید تفتیش کرد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.