Skip to main content
فهرست مقالات

داستان: قواره ای برای دو نفر ...

نویسنده:

کلید واژه های ماشینی : فرهاد، زن، هیثم، خدا، عراق، مرضیه، مادرت، پیروزه، فکر، اخبار

خلاصه ماشینی:

"حتی خیلی بیشتر از وقتی که فرهاد را از دست دادم. حتی مرضیه هم‌ مثل شما بود. جنس‌ عشق مرضیه به آقا مرتضی هم،با جنس عشق من به تو و فرهاد متفاوت بود. من احمق فکر می‌کردم تو هم مثل آن مردهایی هستی که‌ به شوهر اول زنشان حسودیشان می‌شود و چشم ندارند که حتی‌ اسمش را بشنوند. نمی‌دانم درون نگاهت چه بود که‌ باعث شد زبان باز کنم و رازم را برایت بگویم. انتهای بازارچه بود که ماجراب خداحافظی‌ام با فرهاد را برایت گفتم. نمی‌دانم برای‌ تو بود یا برای فرهاد. اما قهرم را نه!نمی‌دانم دل مادرش گواه‌ شده بود یا نه!من چیزی نگفته بودم. گفتم:«همهء این مدت مرضیه مونسم بود. نمی‌دانم شاید فهمیده بود و به روی‌ خودش نمی‌آورد!مثل ماردم احساس می‌کردم،می‌داند و چیزی‌ نمی‌گوید. بعد از عقدمان بود که پرسیدم:«هیثم!برای چی آن روز آن‌قدر بلند می‌خندیدی!» گفتی:آخه مرضیه خانم گفته بود که پیروزه می‌گه،من زن‌ یه عراقی نمی‌شوم. اما ای کاش این بندهء خدا مثل من مغز خر نخورده‌ باشد که اینقدر دیر بفهمد خدا چه می‌خواهد! اما وقتی همراه آقا مرتضی راه افتادی،قلبم‌ فرو ریخت به طرف در حیاط رفتی. با همهء اینها پس چرا من فکر می‌کردم تو اصلا خود فرهادی!مگر نه اینکه وجه مشترک ظاهریتان،فقط یک پای مصنوعی بود!نه زبانتان مشترک بود،نه نژادتان. اما چه شباهتی بین تو و فرهاد بود که من هر دویتان را مثل هم می‌دیدم؟! اما به خاطر تو این کار را کردم. اما خودت گفته بودی دوست داری‌ در خانه را من به رویت باز کنم."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.