Skip to main content
فهرست مقالات

قانون ایلیاتی

نویسنده:

مترجم:

(4 صفحه - از 40 تا 43)

کلید واژه های ماشینی : زارو، اسب، سلطان، چاقو، پسرت زارو مادر، خرمن‌کوب، آدم، سر اسب، زارو چشم، زارو همان‌طور چاقو به دست

خلاصه ماشینی:

"زارو بقچهء آذوقه‌اش را از دست مادرش گرفت و گفت: -مادر،چرا از من رو برمی‌گردانی؟فلکی که نرینش‌ می‌کنی،همان فلک پیشین است. پیش خودش گفت: -فرق من با او این است که من جای چهار پا،دو پا دارم. زارو که حالا ره فرق خودش و اسب پی برده بود،توی‌ دلش گفت: -من می‌توانم بکشم. مدت درازی این فکر به‌ ذهنش راه یافت که دست به سوی بقچه دراز کند. این کار دست است؟ زارو ابتدا اسب ررا از خرمن‌کوب باز کرد،بعد سر خسته‌اش‌ رادر یمان دستهایش گرفت. زارو قبل از سوار شدن چند بار یال اسب را نوازش کرد. پیش خود گفت: -آهان،پدرم را روی این خاک کشته‌اند. بعد لبخند تلخی بر لب آورد و توی دلش گفت: -اگر بابام همین الان یکباره جلو چشمم سبز شود و به‌ من بگوید که،من پدرت هستم... پارسال تو را در یک جشن دیده‌ام،از اهالی«هویوک»هستی‌ مگرنه؟تو همان کسی نیستی که هنگام ختنه کردن«ماهو» او را نگه داشته بودی؟ پیرمرد با صدای شیرینی که تلخی نیز به همراه داشت، گفت: -زمانی توی این ده بوده‌ام. (به تصویر صفحه مراجعه شود) پیش خود گفت: -حالا که او می‌خواهد بگذرد و برود پی کار و زندگیش. پیرمدر گفت: -این توله باید همان پسری باشد که آن وقتها توی‌ قنداق بود. در این هنگام‌ زارو چاقویش را که تیغه‌اش نه برنده بود و نه کند و برای کشتن‌ آدمی کفایت می‌کرد،بیرون کشید. پیرمرد خواست قد راست کند که، زارو روی او خم شد و چاقو را چند بار در سینه‌ای که توی زندان‌ خشکیده بود،فرو برد."

  • دانلود HTML
  • دانلود PDF

برای مشاهده محتوای مقاله لازم است وارد پایگاه شوید. در صورتی که عضو نیستید از قسمت عضویت اقدام فرمایید.